510

هربار که از دست داد

فهمید سایه‌ها هم حتی

دوست داشتنی‌اند

مانندِ سایه‌ی قوز کرده‌ی پدر

که حرکتِ لب هاش

در آن پیدا نبود

جریانِ آرامِ هوا

در مسیرِ ریه‌هاش


هربار که از دست داد

به زندگی برگشت

بُریده‌هایی از سپیده را برداشت

تنِ موهاش کرد


هربار که از دست داد

غصه‌ای تازه

به "هاش" هایش اضافه شد

غصه‌ی تازه‌ی دست‌هاش

چشم‌هاش

موهاش

خواب‌هاش ..


آخرین بار دیدم

کِز کرده گوشه‌ی اتاق

آهِ تازه‌ای کشید

گفتم

ای وای

نفس‌هاش.

"سیدمحمد مرکبیان"

497

این‌ها رفتن نیست

این خداحافظی‌‌های دوستانه

سفر از قاره‌ ای به قاره ای دیگر

می‌گفت

رضا که مُرد

مادر از این اتاق به آن اتاق

موهاش سفید شد.

{سیدمحمد مرکبیان}

402


دارم راه می‌افتم، تا چطور با تو حرف بزنم، که چطور به حرف‌هات گوش کنم

برای به تو رسیدن، یک بار برای همیشه باید راه می‌افتادم

برای با تو ماندن اما روزی هزار بار باید راه افتاد

{سیدمحمد مرکبیان}