510
هربار که از دست داد
هربار که از دست داد
آخرین بار دیدم
"سیدمحمد مرکبیان"
فهمید سایهها هم حتی
دوست داشتنیاند
مانندِ سایهی قوز کردهی پدر
که حرکتِ لب هاش
در آن پیدا نبود
جریانِ آرامِ هوا
در مسیرِ ریههاش
هربار که از دست داد
به زندگی برگشت
بُریدههایی از سپیده را برداشتتنِ موهاش کرد
هربار که از دست داد
غصهای تازه
به "هاش" هایش اضافه شد
غصهی تازهی دستهاش
چشمهاش
موهاش
خوابهاش ..
آخرین بار دیدم
کِز کرده گوشهی اتاق
آهِ تازهای کشید
گفتم
ای وای
نفسهاش."سیدمحمد مرکبیان"
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ ساعت 10:33 توسط مسعود واحدی
|