290
سادهترین شکل مردیام
وقتی به تو میرسم و
فصل آفتابگردانهای وحشی
شروع میشود
مثل قطاری که غلت میزند
روی ریلها
مثل دریچهای
که باز میشود به گندمها
گناهی تازهای برایم!
گناهی که معلوم نیست
به کدام سیاره تبعیدمان کند
هرجا که میروی
آسمان دیگری باز میشود
و ستارههای بیشماری را
به سرنوشتِ مردمانِ خود
مهمان میکنی
تاب ماندنت تمام شده
رودخانهای!
خواب رفتنت عذاب شده
جنگلی!
با درختهای تو در تو
مرضیهای!
و این چیز کمی نیست....
هاااااای ی فرستاده!
به مردانِ بیحوصله چه خواهی کرد؟
{پلهها را مواظب باش» / مرتضی بخشایش}
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:43 توسط مسعود واحدی
|