297
شعبده باز غمگینی ست
که شادی را
از کلاهش بیرون میآورد
و در دستهایش
غیب میکند...
{مژگان عباسلو}
شعبده باز غمگینی ست
که شادی را
از کلاهش بیرون میآورد
و در دستهایش
غیب میکند...
{مژگان عباسلو}
وقتی خستگیها را
از هلالک ساحل میآویزم
موجها در تنهاییام قدم میزنند
یک روز میآیی
وقتی انارها
از صمیم قلب میشکنند.
نسبتم را
با تمام عکسهای این خانه دور بریز
آنچه فراموش کردهام را فراموش کن
و دنبال خاطرهای بگرد
بامزهتر از سیبی که اینهمه آدم را خنداندهست
بگذار کمی بخندم
پیش از آنکه یادم بیاید
لبهایم را نیز فراموش کردهام.
{لیلا کردبچه }
به وطن باز میگردند
از وسعت شهر به هراس میافتند
آنگاه ترجیح میدهند در خانه بمانند
و به نردهها رنگ آبی بزنند.
{پرچم سفید متاسف / جواد گنجعلی }
و موهایش را میبافد
زنی که نام همسرش را
در میان کشتگان جنگ نیافته
{پرچم سفید متاسف / جواد گنجعلی }
سادهترین شکل مردیام
وقتی به تو میرسم و
فصل آفتابگردانهای وحشی
شروع میشود
مثل قطاری که غلت میزند
روی ریلها
مثل دریچهای
که باز میشود به گندمها
گناهی تازهای برایم!
گناهی که معلوم نیست
به کدام سیاره تبعیدمان کند
هرجا که میروی
آسمان دیگری باز میشود
و ستارههای بیشماری را
به سرنوشتِ مردمانِ خود
مهمان میکنی
تاب ماندنت تمام شده
رودخانهای!
خواب رفتنت عذاب شده
جنگلی!
با درختهای تو در تو
مرضیهای!
و این چیز کمی نیست....
هاااااای ی فرستاده!
به مردانِ بیحوصله چه خواهی کرد؟
{پلهها را مواظب باش» / مرتضی بخشایش}
خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود
می چرخد در اتاق
دراز می کشد کنار زن ،
فکر می کند
به روزهایی که لب داشت.کسی که در سفرَست
میرود، یا میآید
برای من اما فرق زیادی دارند
درختان مسیری که از تو دورم میکند
و درختان مسیری که با تو نزدیکم.
{ کلاغمرگی / لیلا کردبچه}
انحنای عاشقانهی تهِ امضایش .
{رقیه خدابنده اویلی}
{ رقیه خدابنده اویلی}
تلخ،
آقای مسؤولِ کنترلِ بلیت!
و تلختر آنکه ما هر دو شاعریم
قطارها سوت میکشند
و شاعرانی که نزدیک ایستگاه خانه دارند
شعرهای غمگینتری مینویسند.
{لیلا کردبچه }
ولی دلم می خواهد ، وقتی از جائی می روم ، خودم بدانم که می روم ،
اگر آدم نداند حالش بدتر می شود ...
تمام عمر، مترسک
به میزبانی آنان گشوده بود آغوش...
به نام تو خوردند
به نام تو کُشتند
به نام تو مُردند
حقوق بشر منقرض کرد ما را...
{مصطفی حسن زاده}
به عشق برگردان
من از مکالمه با خاطرات می ترسم
{مصطفا حسن زاده }
در من اما زایندهرود غمگینی از پا نشستهست،
که آدمها روی جنازهاش راه میروند
و پاشنۀ کفشهایشان
در خاطرات خشک و خالی ما فرو میرود
دیگر
قورباغهها دمِ غروب نمیخوانند
و کلاغهای بلاتکلیف
روی تابلوی «شنا ممنوع»
به ماهیان مرده فکر میکنند
دیگر کسی در ساحل جادهای خاکی قدم نمیزند
دیگر کسی روی پلی نمیایستد،
که پایههایش در لبان خشکِ کویر ترک خوردهاند
دیگر هیچکس
هیچکس در آب نمیافتد...
ـ اینها را
دیدهام که میگویم ـ
میدانی؟
من فکر میکنم رودخانهها حق دارند
از ریختن به باتلاق خسته شوند
حق دارند
بروند دنبال دریا بگردند
حق دارند
مسیر سرنوشتشان را عوض کنند
اما تو باور میکنی؟
بغض خاطرهای در گلوی سرچشمه گیر نکرده باشد؟
تو باور میکنی؟
□چقدر باید این شعر را برای تو میگفتم!
چقدر باید این شعر را برای تو میخواندم!
پشت پلکهای من اما زایندهرود غمگینیست،
که جاری نیست
و دهانم را خشک کردهست
میخواهم چیزی بگویم،
نمیتوانم
میخواهم بروم،
باید بروم،
و برای بردن اینهمه خاطره از این شهر
کیفِ کوچکِ من جای زیادی ندارد.
{لیلا کردبچه }
خواب دیدمـ نیستی، تعبیر آمد میرسی
هرچه من دیوانه بودمـ، ابنسیرین بیشتر!
{امیرعلی سلیمانی}
(در بهشتی پر از علامتِ ایست)؛
مثل مازندران
که بدبختیش
پشت دریا و جنگلش مخفیست...
{رقیه خدابنده اویلی }
هر جا هوا خوبه... خطرناکه
{ح.غیاثی}
جز یک شبِ تابستان
که حسابش جداست!لذت انگیز تر افتاده است !
چگونه مرگ شادی بخش تر از زندگی است !
چگونه گرسنگی را
گرم تر از نان شما می باید پذیرفت !
لعنت به شما , که جز عشق جنون آسا
همه چیز این جهان شما جنون آساست !
{احمد شاملو }