297

عشق

شعبده باز غمگینی ست

که شادی را

از کلاهش بیرون می‌آورد

و در دستهایش

غیب می‌کند...

{مژگان عباسلو}

296

در من

 درختی پیر

از پاییز می ترسد ...

{لینک}

295

یک روز می‌آیی

وقتی خستگی‌ها را

از هلالک ساحل می‌آویزم

موج‌ها در تنهایی‌ام قدم می‌زنند

یک روز می‌آیی

وقتی انارها

از صمیم قلب می‌شکنند.


{شهرام پور رستم }

294

غریبه ها

شاید باور نکنید

اما آدم هایی پیدا می شوند

که بی هیچ غمی

یا اضطرابی

زندگی می کنند.

خوب می پوشند

خوب می خورند

خوب می خوابند

از زندگی خانوادگی لذت می برند.

گاهی غمگین می شوند

ولی

خم به ابرو نمی آورند

و غالبا حالشان خوب است

و موقع مردن

آسان می میرند

معمولا در خواب

لب چشمه ...


{چارلز بوکوفسکی}

293

نسبتم را

با تمام عکس‌های این خانه دور بریز

آنچه فراموش کرده‌ام را فراموش کن

و دنبال خاطره‌ای بگرد

بامزه‌تر از سیبی که این‌همه آدم را خندانده‌ست


بگذار کمی بخندم

پیش از آنکه یادم بیاید

لب‌هایم را نیز فراموش کرده‌ام.


{لیلا کردبچه }

292

اسرای جنگی

به وطن باز می‌گردند

از وسعت شهر به هراس می‌افتند

آنگاه ترجیح می‌دهند در خانه بمانند

و به نرده‌ها رنگ آبی بزنند.


{پرچم سفید متاسف / جواد گنجعلی }

291

شادمانه به خانه باز می‌گردد

و موهایش را می‌بافد

زنی که نام همسرش را

در میان کشتگان جنگ نیافته

{پرچم سفید متاسف / جواد گنجعلی }

290

ساده‌ترین شکل مردی‌ام

وقتی به تو می‌رسم و

فصل آفتابگردان‌های وحشی

شروع می‌شود


مثل قطاری که غلت می‌زند

روی ریل‌ها

مثل دریچه‌ای

که باز می‌شود به گندم‌ها

گناهی تازه‌ای برایم!

گناهی که معلوم نیست

به کدام سیاره تبعیدمان کند

هرجا که می‌روی

آسمان دیگری باز می‌شود

و ستاره‌های بی‌شماری را

به سرنوشتِ مردمانِ خود

مهمان می‌کنی


دریاچه‌ای!

تاب ماندنت تمام شده

رودخانه‌ای!

خواب رفتنت عذاب شده

جنگلی!

با درخت‌های تو در تو

مرضیه‌ای!

و این چیز کمی نیست....


هاااااای ی فرستاده!

به مردانِ بی‌حوصله چه خواهی کرد؟

{پله‌ها را مواظب باش» / مرتضی بخشایش}

289

باد که می آید

خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن ،

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت.

{گروس عبدالملکیان}

288

برای درخت‌‌های کنار جاده فرقی ندارد،

کسی که در سفرَست

می‌رود، یا می‌آید

برای من اما فرق زیادی دارند

درختان مسیری که از تو دورم می‌کند

و درختان مسیری که با تو نزدیکم.


{ کلاغمرگی / لیلا کردبچه}

287

انحنای عاشقانه‌ی تهِ امضایش .

{رقیه خدابنده‌ اویلی}

286

من آب می‌پاشمـ و جارو می‌زنمـ و مهمان دعوت می‌کنمـ. تو  اگر دلش را داشتی، نیا.

{ رقیه خدابنده‌ اویلی}

285

بوسه‌های خداحافظی تلخ‌اند

تلخ،

آقای مسؤولِ کنترلِ بلیت!

و تلخ‌تر آنکه ما هر دو شاعریم


قطارها سوت می‌کشند

و شاعرانی که نزدیک ایستگاه خانه دارند

شعرهای غمگین‌تری می‌نویسند.

{لیلا کردبچه }

284

برایم فرقی نمی کند ، خداحافظی غمناک باشد یا سخت باشد ،

ولی دلم می خواهد ، وقتی از جائی می روم ، خودم بدانم که می روم ،

اگر آدم نداند حالش بدتر می شود ...


{ناتور دشت : جی . دی . سلینجر}

283

گریختند و ندانستند

تمام عمر، مترسک

به میزبانی آنان گشوده بود آغوش...


{مصطفی حسن زاده}

282

به نام تو بردند

به نام تو خوردند

به نام تو کُشتند

به نام تو مُردند

حقوق بشر منقرض کرد ما را...

{مصطفی حسن زاده}


281

مرا به حرف بیاور

به عشق برگردان

من از مکالمه با خاطرات می ترسم

{مصطفا حسن زاده }

280

باز باران

چرا بی‌قراری؟ چرا درهمی؟
چرا داغ‌داری؟ خرابی؟ بمی؟!

مگر سرنوشت منی اینقدَر
غم‌انگیز و پیچیده و مبهمی؟

مرا دوست داری ولی تا کجا؟
مرا تا کجا «دوستت‌دارم‌»ی؟

نه با تو دلم خوش، نه بی تو دلم…
جهنم-بهشتی؟ نه! شادی-غمی

تو هم مثل باران که نفرین شده‌ست
بیایی زیادی، نیایی کمی

جهان، ابر خاموش و بی‌حاصلی‌ست
بگو باز باران! بگو نم‌نمی……

{مژگان عباسلو}

279

باید این شعر را برای تو می‌گفتم

در من اما زاینده‌رود غمگینی از پا نشسته‌ست،

که آدم‌ها روی جنازه‌اش راه می‌روند

و پاشنۀ کفش‌هایشان

در خاطرات خشک و خالی ما فرو می‌رود


دیگر

قورباغه‌ها دمِ غروب نمی‌خوانند

و کلاغ‌های بلاتکلیف

روی تابلوی «شنا ممنوع»

به ماهیان مرده فکر می‌کنند


دیگر کسی در ساحل جاده‌ای خاکی قدم نمی‌زند

دیگر کسی روی پلی نمی‌ایستد،

که پایه‌هایش در لبان خشکِ کویر ترک خورده‌اند

دیگر هیچ‌کس

هیچ‌کس در آب نمی‌افتد...

ـ این‌ها را

دیده‌ام که می‌گویم ـ

می‌دانی؟

من فکر می‌کنم رودخانه‌ها حق دارند

از ریختن به باتلاق خسته شوند

حق دارند

بروند دنبال دریا بگردند

حق دارند

مسیر سرنوشتشان را عوض کنند

اما تو باور می‌کنی؟

بغض خاطره‌ای در گلوی سرچشمه‌ گیر نکرده باشد؟

تو باور می‌کنی؟


چقدر باید این شعر را برای تو می‌گفتم!

چقدر باید این شعر را برای تو می‌خواندم!

پشت پلک‌های من اما زاینده‌رود غمگینی‌ست،

که جاری نیست

و دهانم را خشک کرده‌ست


می‌خواهم چیزی بگویم،

نمی‌توانم

می‌خواهم بروم،

باید بروم،

و برای بردن اینهمه خاطره از این شهر

کیفِ کوچکِ من جای زیادی ندارد.


{لیلا کردبچه }

278

ای لبت از هر چه باغ سیب , شیرین بیش تر

کی به پایت می شود افتاد ، از این بیش تر ؟

ترس دارم عاشقانت مست و مجنون تر شوند

روبری خانه ات بگذار پرچین بیش تر!

ماه سیری چند! هر شب با وجودت ای پری

موج دریا می رود بالا و پایین بیش تر

وصف آسانی ست... هر چه خنده هایت کم شوند

شهر پیدا می کند شبگرد غمگین بیش تر

آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است

هر شب عیدش ببارد برف سنگین بیش تر

خواب دیدمـ نیستی، تعبیر آمد می‌رسی

هرچه من دیوانه بودمـ، ابن‌سیرین بیش‌تر!

{امیرعلی سلیمانی}

277

توی یک جاده‌ی قشنگ گمم،

(در بهشتی پر از علامتِ ایست)؛

مثل مازندران

که بدبختی‌ش

پشت دریا و جنگلش مخفی‌ست...

{رقیه خدابنده اویلی }

276

آغوش ناامن تو یادم داد...

هر جا هوا خوبه... خطرناکه


{ح.غیاثی}

275

غبار؛

همیشه چیز بدی نیست.

 رد انگشتی روی آینه نوشته بود:

«دوستـــ...

"محمدرضا درودگری"

274

تو که راهی شدی نمی دانی، معنی بی قرار یعنی چه..
مثل یک ماهواره ی تنها، گم شدن در مدار یعنی چه..

حمله ی لشکر غزل دیدی؟ امشب از حس شعر لبریزم
غرق آرامشی نمی فهمی، لحظه ی انفجار یعنی چه..

می روی سمت یک فراموشی..،چمدانی گرفته ای در دست..
شاعری بی قرار می فهمد، سوت تلخِ قطار یعنی چه..

با صدای رسا که می خندی، بنده مسئول خنده ها هستم
بی خیالی تو و نمی فهمی، شانه ی زیر بار یعنی چه..

دل من را زدی به دریاها، دل دریا ندیده ی ترسو
چشم دریایی ات به من فهماند، آبی بی گدار یعنی چه..

مدتی می شود پر از دردم، مثل یک سال پیش حال خودت
تو خودت هم که خوب می دانی، قرص..روزی سه بار یعنی چه..

آه! با میله های مواجی، چشم های تو در محاصره است
مژه هایت به من نشان دادند، آسمان در حصار یعنی چه..

{محمد شریف ؟}

273

حسرت روزهای رفته را نمیخورم

جز یک شبِ تابستان

که حسابش جداست!


{ناظم حکمت}

272

سر خم می کند
کسی که آسمان را
در چاه نگاه می کند
سجده
شکل ِ دیگر ِ سر بالا گرفتن است ...

{علیرضا روشن}

271

وقتی که مادرت / دوستانت / برادرت
مانند ِ تو
گوشی ِ تلفن ِ زندان را در مشت می‌فشارند
تو بگو
آزادی
کدام سوی ِ میله‌ها یا شیشه‌هاست؟

{علیرضا روشن}

270

چگونه لعنت ها از تقدیس ها

لذت انگیز تر افتاده است !

چگونه مرگ شادی بخش تر از زندگی است !

چگونه گرسنگی را

گرم تر از نان شما می باید پذیرفت !

لعنت به شما , که جز عشق جنون آسا

همه چیز این جهان شما جنون آساست !


{احمد شاملو }

269

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:

من بی تو پریشـــــان و تو انگـــار نه انگــار...

{رویا باقری}

268

شاخه های تمنا ،
بی بار ؛
بی برگ . . .

ولی تا آسمان خدا بلند. . .

ریشه ها سبزند هنوز
وسرسختانه خاک را میجویند . . .

این شاخه ها هنوز ریشه دارند . . .

{افسانه شاملو}