253

چگونه به آنان بگویم

هر روز

در تمام صف های طولانی نانوایی کسی هست

که آخرین نان زندگی اش را می خرد ؟

{لیلا کردبچه}

252

دست های تو

تصمیمم بود

باید می گرفتم و

دور می شدم.


{شمس لنگرودی}

251

گویا همه چیز مشکل شده

جز تماشای پرواز پرندگان

و آنچه مربوط به رفتن

و دیگر نبودن است!


{بیژن جلالی}

250

یک روز

دست‌هایم را باز میکنم و میروی

و طبیعی‌ست،

که هرچه دورتر شوی

کوچکتر شوی

کوچکتر

کوچکتر

آنقدر که در آغوش هرکسی جا شوی.

{از مجموعۀ در دست انتشار «کلاغمرگی»/لیلا کردبچه}

249

حسرت

چیزی نیست که به دلم مانده باشد

حسرت

چیزی ست که من ِ گذشته گریز را

به گذشته زنجیر می کند

من به تعداد روزهایی که ندیدمت

بودنت را به شکلی که بهتر می بود اگر بود

بازسازی کرده ام

و کاری کرده ام

بیشتر لبخند بزنی آن روزها!

و به خودم فحش داده ام بارها

که "خداحافظ" را

جور دیگری چرا نگفته ام مثلا آن عصر؟!

و یا...

و یا...

حسرت

هنوز در اولویت مرور آن خاطرات رخ نداده ی لعنتی ست!

{مهدیه لطیفی}

248

تا باد را ببینند

جنبش ِ پرده را نشان می‌دهم

تا تو را ببینند

جان ِ خسته‌ام را


{علیرضا روشن}

247

246

از پشت تمام پنجره های این شهر

روزی کسی برای عزیزی دست تکان داده است

تنها منم که تکان هیچ دستی

از کابوس غربت این شهر بیرونم نمی برد

و یک روز آن را

بی هیچ خاطره ای ترک خواهم کرد



آیا دلیل دلتنگی کوچه های اصفهان

تو نیستی که نیستی ؟

و این پنجره ها آیا

قاب هایی تهی نیستند

که به اشتباه به دیوار کوچه ها آویخته شده اند ؟


تو نیستی و این شهر

هر روز پر از مسافرانی است

که با لهجه های گوناگون می خندند

- چرا تمام بلیت های جهان را رزرو کرده اید ؟

[ می خندند ]

- چرا از سر راه کسی که قرار است بیاید کنار نمی روید ؟

[ می خندند ]

- چرا می خندید ؟

[ می خندند ]

- چرا ؟

[ می خندند ]

چرا می خندند ؟

به من که با هر زبانی گریه می کنم

و بغضی در گلویم است

که پنهان کردنش

هربار لهجه ام را عوض می کند


گریه می کنم

[ تیک ]

گریه می کنم

[ تیک ]

و توریست ها عکس اشک های شرقی ام را

در آب های زاینده رود می اندازند


گریه می کنم ، گریه می کنم

و دست های تو هیچ وقت

به پنجره های این شهر نمی رسند .

{حرفی بزرگ تر از دهان پنجره / لیلا کردبچه}

245

فرق بزرگيست ميان كسى كه تنها مانده و كسى كه تنهايى را انتخاب كرده است!

{گابريل گارسيا ماركز}

244

منم

پر ِ افتاده‌ی ِ پرنده‌ای

که پرواز کرده است ...

{علیرضا روشن }

243

آه ...

میان آن همه آرزوهایِ کودکی

فقط بزرگ شدیم ...

{افشین صالحی}

242

عزيز دلم، می دانی سیم آخر چیست؟

همه خيال می کنند که سيمِ آخر ساز است.

حتا يک نوازنده بی سواد روی صحنه زد به سيم آخر تارش گفت: اين هم سيم آخر.

اما سيم آخر يعنی وقتی می رفتند قمار، سکه زرشان را که می باختند،

جيب شان را می گشتند، آخرين سکه ی سيم را هم به قمار می زدند.

می زدند به سیم آخر، به اميد بردن همه هستی، يا به باد دادن آخرين سکه ی نيستی.

من هم دلم می خواست در این قمار بزنم به سیم آخر

 اما گلستان به من گفت: «ببین زری که باختی اصل بود؟»

رفتم توی فکر...

{عباس معروفی}

241

درد دگر بده اگر

خسته دوا نمی‌کنی!

{احمد سهیلی خوانساری}

240

ترسیده شده ایم

از حرف های اشتباهی

آدم های اشتباهی

وقت های اشتباهی ...

ترسیده شده ایم

از کلمات

خزیده در کنج سکوت، پشت چشم هایمان پناه گرفته ایم ...

"لینک "

239

گمان می‌کنی آیا اگر چنین در آغوشت بگیرم

و در آفتابی‌ترین روز پنهان شویم عصر جمعه پیدایمان کند؟


{گراناز موسوی}

238

شعرکه میخوانم چشمانت رانبند !

تو که میدانی حافظه خوبی ندارم ...

"تا پاییز "

237

236

از اندوه ِ زني كه پاي ِ پنجره ايستاده است

زني ديده مي‌شود كه پاي ِ پنجره ايستاده است ...


{علیرضا روشن }

235

باز یا بسته ... چه فرق می کند ... ؟

پنجره ... زخم ِ همیشه گی ِ دیوار است .

"هیچکده "

234

تنهایی پیچیده نیست! چای خوردن است

خندیدن است و گریستن است

به جَبر ِ هجران...

{علیرضا روشن}

233

پلك را شايد چشم را اما نمي‌شود بست ...

{علیرضا روشن }

232

تنها جایی که می شود بوسید دستهای مهربان توست

نگاه بی قرار و تن لرزه های پریشانی ات

و صبوری ات در ایراد و اداهای نابجای من

حالا دلتنگ همان حرفهای نظریه پردازانه ی بیهوده ات هستم

که روزها عصبی ام می کرد

شب ها بی خواب ...

"تارانتلا"

231

آسمان روزی میان انگشتانمان بال می گشود

و ما در قفس باد می نشاندیم ، برای روز مبادا !

درختان در قاب چشمانمان جا می شدند

و امروز دنیا آنقدر بزرگ شده است

که در گستره ی نگاهمان

هیچ باغی نمی گنجد ...


"سپیدهای چرک"

230

وقتی تو نیستی
چه فرقی میکند کرواتم را از کجا ببندم ...
مسافر که باشی تمام جاده ها تو را لی لی خواهند کرد
بلیتت تو را دست دست میکند
آرژانتین میشوی وسط تهران
ریل میکشی دور خودت
که تاب دیگران را نداری ...
و هیچ چیز مرا بر نمی گرداند ...
حتی دستهایی که لای مو های تو جا گذاشته ام ...

من از تو میگذرم شبیه یک جنس غیر قانونی
از مرز های خیس تنهایی

خودت را به رخ تنهایی من بکش
به رخ ریل هایی که دل خوشی از قطار ها ندارند ....

و هیچ چیز مرا بر نمی گرداند
که ریل ها دور برگردان ندارند ...
خط میکشم دور خودم که تاب پشت خط ماندن
حرف های تو با دیگری را ندارم

دیگری
کرواتش را از هر کجا ببندد
بوی دستهای تو را میدهد ....
دیگری
شب ها تو را به اسم کوچک صدا میزند ...
مسافر که باشی تمام جاده ها تو را لی لی خواهند کرد
مسافری که خودش را دست بلیتش میسپرد ....
و تنها زنگ میزند که که بگوید :
عزیزم ... قرص 12 شبت را فراموش نکن ....

{هومن شریفی }

229

این یک جنونِ منطقی است که می‌خواهمت هنوز

حسی به غیرِ عاشقی است که می‌خواهمت هنوز

وقتِ گرفتنِ دلی است که از من ربوده ای

شوقِ قصاصِ سارقی است که می خواهمت هنوز

{دکتر افشین یداللهی}

228

دلواپس ام

واپس مانده ام از دل


حافظ

غزل تازه كن

خراب ِ فال توأم

بگو كه خوب مي شود بي دل

بگو كه خوب مي شود دل دار

{علیرضا توانا}

227

....دلم میخواد برگردم به کودکی

که به مادرم بگم که شیر برنج سحریتو من خوردم .


{حسین پناهی }

226

بیا زندگی را به اعماق ببریم

این‌جا

فقط جنگِ موج‌ها و صخره‌هاست ...

{رضا کاظمی }

225

سوگند به آن نور که بالاسرمان را...

عشق‌ست نگه داشته بالا سرمان را


عشق‌ست که با شوق نهادیم به راهش

تنها سرمان را نه که سرتاسرمان را


همپای خلیلیم که آورد به مسلخ

سرمایه‌ی عمری اگر او، ما سرمان را


مستیم چنان مست که سر از خودمان نیست

هوشیار کسی هست که ما یا سرمان را...؟

حلاج نبودیم ولی کشته به عشقیم

اینجا سر داریم
وَ
آنجا سرمان را ...

{مژگان عباسلو}

224

برگی که می‌ریزد

از درخت نمی‌کاهد

گنجشکی که می‌پرد

از درخت نمی‌کاهد

شاخه‌ای که می‌شکند

از درخت نمی‌کاهد

تنه‌ای که تبر می‌خورد

از درخت نمی‌کاهد

درخت

وجود ندارد

{علیرضا روشن}