253
هر روز
در تمام صف های طولانی نانوایی کسی هست
{لیلا کردبچه}
هر روز
در تمام صف های طولانی نانوایی کسی هست
تصمیمم بود
باید می گرفتم و
دور می شدم.
{شمس لنگرودی}
جز تماشای پرواز پرندگان
و آنچه مربوط به رفتن
و دیگر نبودن است!
{بیژن جلالی}
دستهایم را باز میکنم و میروی
و طبیعیست،
که هرچه دورتر شوی
کوچکتر شوی
کوچکتر
کوچکتر
آنقدر که در آغوش هرکسی جا شوی.جنبش ِ پرده را نشان میدهم
تا تو را ببینند
جان ِ خستهام را
{علیرضا روشن}
روزی کسی برای عزیزی دست تکان داده است
تنها منم که تکان هیچ دستی
از کابوس غربت این شهر بیرونم نمی برد
و یک روز آن را
بی هیچ خاطره ای ترک خواهم کرد
آیا دلیل دلتنگی کوچه های اصفهان
تو نیستی که نیستی ؟
و این پنجره ها آیا
قاب هایی تهی نیستند
که به اشتباه به دیوار کوچه ها آویخته شده اند ؟
تو نیستی و این شهر
هر روز پر از مسافرانی است
که با لهجه های گوناگون می خندند
- چرا تمام بلیت های جهان را رزرو کرده اید ؟
[ می خندند ]
- چرا از سر راه کسی که قرار است بیاید کنار نمی روید ؟
[ می خندند ]
- چرا می خندید ؟
[ می خندند ]
- چرا ؟
[ می خندند ]
چرا می خندند ؟
به من که با هر زبانی گریه می کنم
و بغضی در گلویم است
که پنهان کردنش
هربار لهجه ام را عوض می کند
گریه می کنم
[ تیک ]
گریه می کنم
[ تیک ]
و توریست ها عکس اشک های شرقی ام را
در آب های زاینده رود می اندازند
گریه می کنم ، گریه می کنم
و دست های تو هیچ وقت
به پنجره های این شهر نمی رسند .
{حرفی بزرگ تر از دهان پنجره / لیلا کردبچه}
پر ِ افتادهی ِ پرندهای
که پرواز کرده است ...
{علیرضا روشن }
میان آن همه آرزوهایِ کودکی
فقط بزرگ شدیم ...
{افشین صالحی}
همه خيال می کنند که سيمِ آخر ساز است.
حتا يک نوازنده بی سواد روی صحنه زد به سيم آخر تارش گفت: اين هم سيم آخر.
اما سيم آخر يعنی وقتی می رفتند قمار، سکه زرشان را که می باختند،
جيب شان را می گشتند، آخرين سکه ی سيم را هم به قمار می زدند.
می زدند به سیم آخر، به اميد بردن همه هستی، يا به باد دادن آخرين سکه ی نيستی.
خسته دوا نمیکنی!
{احمد سهیلی خوانساری}
از حرف های اشتباهی
آدم های اشتباهی
وقت های اشتباهی ...
ترسیده شده ایم
از کلمات
خزیده در کنج سکوت، پشت چشم هایمان پناه گرفته ایم ...
"لینک "
و در آفتابیترین روز پنهان شویم عصر جمعه پیدایمان کند؟
{گراناز موسوی}
زني ديده ميشود كه پاي ِ پنجره ايستاده است ...
{علیرضا روشن }
خندیدن است و گریستن است
به جَبر ِ هجران...
{علیرضا روشن}
نگاه بی قرار و تن لرزه های پریشانی ات
و صبوری ات در ایراد و اداهای نابجای من
حالا دلتنگ همان حرفهای نظریه پردازانه ی بیهوده ات هستم
که روزها عصبی ام می کرد
شب ها بی خواب ...
"تارانتلا"
و ما در قفس باد می نشاندیم ، برای روز مبادا !
درختان در قاب چشمانمان جا می شدند
و امروز دنیا آنقدر بزرگ شده است
که در گستره ی نگاهمان
هیچ باغی نمی گنجد ...
حسی به غیرِ عاشقی است که میخواهمت هنوز
وقتِ گرفتنِ دلی است که از من ربوده ای
شوقِ قصاصِ سارقی است که می خواهمت هنوزواپس مانده ام از دل
حافظ
غزل تازه كن
خراب ِ فال توأم
که به مادرم بگم که شیر برنج سحریتو من خوردم .
{حسین پناهی }
عشقست نگه داشته بالا سرمان را
عشقست که با شوق نهادیم به راهش
تنها سرمان را نه که سرتاسرمان را
همپای خلیلیم که آورد به مسلخ
سرمایهی عمری اگر او، ما سرمان را
مستیم چنان مست که سر از خودمان نیست
حلاج نبودیم ولی کشته به عشقیم
اینجا سر داریم
وَ
آنجا سرمان را ...
{مژگان عباسلو}