505

به تو فکر می کنم

و چاقویی که دستم است ،

خون بالا می آورد


به تو فکر می کنم

  و گلبرگ های فرش را ،

                 چای داغ می سوزاند

به تو فکر می کنم و جهان ،

       جای خطرناکی برای زیستن می شود .


{بهار منصوری }

465


دیگر پاک نمی شوند ...

نه لکه چای از روی رومیزی و نه خاطره انگشت های تو از خاطر من ...

یک فنجان چای خورده ای ودیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست

{بهار منصوری}

436

نشسته ام رو به روی باد

یا تو را می آورد

یا مرا می برد

{بهار منصوری }

385

دلتنگی

لیوان چایی  است

                   یخ کرده

می نوشی

 و زبانت را می سوزاند

{بهار منصوری}

384


از سقفی که سوراخ است آب می چکد نه باران ...

{بهار منصوری}

383

مرا ببخش ، ناگزیرم

مثل تفنگی که افتاده دست دشمن ...

{بهار منصوری}

375

سرت را بگذار روی سینه ام

می شنوی ؟

از قلب من هر لحظه قطاری میگذرد

{بهار منصوری}

337

نه جنگ

    نه زلزله

       نه طوفان

ما برای چه اینقدر اواره ایم؟

{بهار منصوری}

334

می گم راهو بلدی؟

 میگه نه

 می گم اگه گم شیم؟

 می گه نترس گم شدنو خوب بلدم

{بهار منصوری}

332

ازمسافرکش ها بپرسید

چقدر می گیرند

مسافرهای وامانده را

دربست به عقب برگردانند

{بهار منصوری }

190

دیگر پاک نمی شوند

   نه لکه  چای از روی  رومیزی

و نه خاطره انگشتهای تو از خاطر من

یک فنجان چای خورده ای

        و دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست


{بهار منصوری}

183

 کبریتهای سوخته هم ،

روزی درخت های شادابی بوده اند

مثل ما ،

که روزگاری می خندیدیم

           قبل از اینکه عشق روشنمان کند ....

   {بهاره منصوری}