569
همه چيز درست می شود
تو خواهی آمد و دهان تاريک باد را خواهی دوخت
آمدن تو، يعنی پايان رنج ها و تيره روزی ها
آمدن تو، يعنی آغاز روزی نو
بلافاصله پس از غروب
از وقتی که نوشته ای می آيی...
هواپيماها
در قلب من فرود می آيند...
{رسول یونان}
آمدن تو، يعنی پايان رنج ها و تيره روزی ها
آمدن تو، يعنی آغاز روزی نو
بلافاصله پس از غروب
از وقتی که نوشته ای می آيی...
هواپيماها
در قلب من فرود می آيند...
{رسول یونان}
چمدانت را بستهای
و شاعری دیگر کار من نیست
پشت سرت
مثل آپارتمانی فرسوده
در خود فرو میریزم
و کوچه را زشت میکنم.
{رسول یونان }
بيشتر از همه دوست میداشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به ياد من میآورد
میخواهم فراموشت كنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالی
از پنجرهها پاك نمیشود ..
من تنهایم بی تو ، هیچ کاری نمی توانم بکنم
دیگر شعر هم نمی توانم بنویسم و این تنهایی تلخ است
تلخ مثل ِ
نگاه ِ نوازنده ایی که با دست های بریده به پیانو می نگرد
{رسول یونان}
رویا ها
دنیایی دیگر خواهند ساخت
و خنده ی تو
جای آفتاب را خواهد گرفت
{رسول یونان}
...
خودت برایم بلیت قطار گرفتی
خودت چمدانم را بستی و
به دستم دادی
تا کی دست تکان میدهی
دستت را پایین بیاور!
بگذار بروم
سال هاست در آغاز راه ایستادهام
و کلاغی
روی شانه ام لانه کرده است ...
{رسول یونان }
گفته بودی که خورشیدی
یادت هست تا زیبا تر بتابی چقدر گریستم؟!
"رسول یونان"