309

وقتی تمامِ  " ها " کردن هایم

 اشک می شود به صورتِ پنجره

یعنی دلتنگِ دستانِ تو اند شیشه ها

که همیشه پشتِ نفسهای من یک لبخند می کشیدی

و پاییز را به رخِ خانه می کشیدیم... 

{ایما}

182

تلخ که میشوی

خاطرات خوبمان را میگذارم جایی دور تر از "خاطری"که  آزُردیش

نمیگذارم بفهمند رنجیده ام

که دستهایت حرمتشان را نبازند

که لبخند هایت تصویر کدری به خود نگیرند

که معنای امن آغوشت عوض نشود

بد که میشوی

ناخواسته حتی

 چشمانم را میبندم تا خوابم ببرد

تا باور نکنم این بیداریِ محض است پیش روی من

و این همان تویی هنوز

بد که میشوی میخواهم زود خودت شوی

همان خوبِ  خوبِ  من

{ایما}

181

تو رفتی... 

بسان پرنده ای که از سیم بلند شد

 و من شبیه آن سیم...

که پرنده هیچگاه به نظاره اش بازنگشت...

میان دروغِ زمین

 و حقیقتِ آسمان...

     تکان میخورم...

تکان میخورم...

        تکان میخورم....

 {ایما}