177
آنچنان خسته ام
كه وقتی تشنه ام
با چشمهای بسته
فنجان را كج میكنم
و آب مینوشم.
آخر اگر كه چشم بگشایم
فنجانی آنجا نیست.
خستهتر از آنم
كه راه بیفتم
تا برای خود چای آماده سازم.
آن چنان بیدارم
كه میبوسمت
و نوازشت میكنم
و سخنانت را میشنوم
و پس ِ هر جرعه
با تو سخن میگویم.
و بیدارتر از آنم
كه چشم بگشایم
و بخواهم تو را ببینم
و ببینم
كه تو نیستی
در كنارم...
"اریش فرید"
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 2:47 توسط مسعود واحدی
|