315

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که : بیدارید !

گفتیم که : بیداریم !

{حسین منزوی }

264

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

{حسین منزوی}

194

دهانِ کدام لبخند خواهی شد

تو که چشمِ تمامِ گریه‌ها بودی

 {حسین منزوی}


55

خانه های دمکرده

کوچه های بغض آلود

طرح شهر خاکستر

در زمینه ای از دود

چرک آب و سرد آتش

خفته باد و نازا خاک

آفتاب بی چهره

آسمان غباراندود..

در کجای این دلتنگ، می دهید پروازم؟!

پرسه های عصرانه! ای مدارتان مسدود!

                                               "حسین منزوی"