394


ﺟﻨﺎﯾﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﯽ.


{سقوط - آلبر کامو}

393


برایِ هر اتفاقی‌

می‌توان پاسخی یافت

جز برایِ رفتن‌های نابهنگام

شاید رفتن ، خود پاسخِ یک اتفاق است

هیچکس نمیداند

جز آنکه رفته است


{نیکی‌ فیروزکوهی}

392


از آدم‌ها

خسته‌ام،

مثل جنگجویی

از شمارش زخم‌هایش...


{مژگان عباسلو}

391


آن که می خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می باید ایستادن و راه رفتن و بالا رفتن و رقصیدن آموزد.

پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.


{چنین گفت زرتشت - نیچه}

390


حسودم،

به انگشت‌هایت

وقتی موهایت را مرتب می‌کنند

حسودم،

به چشم‌هایت

وقتی تو را در آینه می‌بینند

و حسودم،

به زنی که رد شدن از لنزهای رنگی‌اش

رنگ پیراهنت را عوض می‌کند


چه¬‌کار کنم؟

من زنِ روشنفکری نیستم

انسانی غارنشینم،

که قلبم هنوز در سرم می‌تپد؛

- که بادی که پنجره‌های خانه‌ام را به هم می‌کوبد،

روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟

و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم می‌آورد،

روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟ -


حسودم

و هی می‌ترسم از تو

از خودم

از او

می‌ترسم و هی شماره‌ات را می‌گیرم

و صدای زنی ناشناس

که شاید عطر تو از گل‌های پیراهنش می‌چکد

که شاید بوی تن تو از انگشتانش می‌چکد

که شاید حروف نام تو از لبانش می‌چکد

هر لحظه از دسترسم دورترت می‌کند


تو دور می‌شوی

من

فرو

می‌روم در غار تنهایی‌ام

کنار وهمِ خفاشی که این روزها

دنیایم را وارونه کرده‌ست.


{لیلا کردبچه/ کلاغمرگی}



این وبلاگ را در فیس بوک دنبال کنید :

http://www.facebook.com/awtremember

389


آدم ِ تنها  شبیه آدم ِ معمولی است ...

ولی از دور ...

از خیلی دور ...

{لینک}

388


معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم، چقدر می ارزیم.

{آبراهام لینکلن}

387

شبیه

قاصدکی لخت 

بی نفس بر خار 

ز چکه چکه ی جانم امید می رقصد !


{نرجس دانش}

386

... عادت کرده‌ایم

آنقدر که یادمان رفته است شب،

مثل سیاهیِ موهایمان ناگهان می‌پَرَد

و یک روز آنقدر صبح می‌شود

که برای بیدار شدن، دیر است.

385

دلتنگی

لیوان چایی  است

                   یخ کرده

می نوشی

 و زبانت را می سوزاند

{بهار منصوری}

384


از سقفی که سوراخ است آب می چکد نه باران ...

{بهار منصوری}

383

مرا ببخش ، ناگزیرم

مثل تفنگی که افتاده دست دشمن ...

{بهار منصوری}

382

هیچ‌وقت نمی‌توانی چیزی را که قرار است از دست بدهی، نگه داری. فهمیدی؟

تو فقط قادر هستی چیزی را که داری، قبل از آن‌که از دستت برود،

عاشقانه دوست داشته باشی!

{به خاطر وین دیکسی / کیت دی کاملو}

381

پیش از شما

به سان شما

بیشمارها

با تار عنکبوت

نوشتند روی باد

کین دولت خجستهٔ جاوید زنده باد.


{محمدرضا شفیعی کدکنی}

380

از هر گلوله

يك پرنده

كشته می‌شود

هزار پرنده

پرواز می‌كنند ..


{علیرضا روشن}

379

ای زخم بی صدا!

شکر خدا هنوز

نامت به درد رونق تیـراژ کاسـبان

یا گرمی محافـل مردم نمی‌خورد

{سید علی میرافضلی}

378


لعنت بر شما

اگر دردهایم را روی کاغذ کشیده باشم و

از تصاویر شاعرانه‌اش لذت برده باشید

اگر عاشق شده باشم

لای سطرهایم گریسته باشم

و چترهایتان را

برای استعارۀ باران باز کرده باشید


{لیلا کردبچه}

377


عاشقت نشدم،

عاشقت نشدم که دوستت دارم‌هایم را

در شعری پنهان کنم،

که باید از صافی هزار گلویِ گرفته رد شود،

و بعد

تصور کنم آن را

دیگری برای تو می‌خواند.

{لیلا کردبچه}

376


... از وقتی موهایم را کوتاه‌تر از انگشتان تو کردم

بادهای این شهر کوچ کرده‌اند

{لیلا کردبچه}

375

سرت را بگذار روی سینه ام

می شنوی ؟

از قلب من هر لحظه قطاری میگذرد

{بهار منصوری}

374

بیژن : شما چقدر شکسته شدید!

دریا : زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟

چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه !

از دو سالگی مادرن !

بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن !

باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد !

گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن !

من شوهر نکردم !

ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !

تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !

مادر اونا هم بودم.


{باغ های کندلوس - ایرج کریمی}

373

هر وقت توي آب يه آدمي رو مي بينم

که سر و ته ايستاده

نگاهش مي کنم و هر هر مي خندم

البته نبايد اين کارو بکنم

چون شايد تو يه دنياي ديگه اي

در زمان ديگه اي

در جاي ديگه اي

چه بسا همون آدم درست ايستاده

و اين منم که سر و ته ايستاده ام ....

{شل سیلور استاین}

372

آمد درست زير شبستان گل نشست

در بين آن جماعت مغرورِ شب‌پرست

يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

اين بيت مطلع غزلي عاشقانه نيست

اين چندمين رديف نمازي خيالي است

گلدسته اذان و من هاي هاي هاي

الله اکبر و أنا في کُل واد... مست

سبحان من يميت و يحيي و لا اله

اِلّا هُوَ الَذي اَخَذَ العَهدِ في اَلَست

يک پرده باز پشت همين بيت مي‌کشيم

او فکر مي‌کنيم در اين پرده مانده است

سارا سلام... اَشهَدُ اَن لا اِله... تو

با چشم‌هاي سرمه‌اي... اَن لا اِله... مست

دل مي‌بري که... حَيَّ عَلي... هاي هاي هاي

هر جا که هست پرتو روي حبيب هست

بالا بلند! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته‌اي از آسمان نبست؟

باران جل جل شب خرداد توي پارک

مهرت همان شب.. اَشهَدُ اَن.. در دلم نشست

آن شب کبو .. (کبو) .. کبوتري از بام‌تان پريد

نم نم نما .. (نما) .. نماز تو در بغض من شکست

سبحان من يميت و يحيــــــي و لا اله

اِلا هُوَ الَـــذي اَخَذ العَهــــدِ في اَلَست

سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد

سبحان رب هر چه دلم را ز من گـست

سبحان رَبّي اَلــ... من و سارا .. بِحَمده

سبحان رَبّي اَلــ ... من و سارا دلش شکست

سبحان رَبّي اَلـ... من و سارا به هم رسيــ...

سبحان تا به کي من و او دست روي دست؟

زخمم دوباره وا شد و اِيّاک نَستَعين

تا اِهدِنا الــ ... سراي تو راهي نمانده است

مغضوب اين جماعت پُر هاي و هو شدم

افتادم از بهشــت بر اين ارتفاع پست

يک پرده باز بين من و او کشيده‌اند

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

371

گوش‌هایم را

در دست پدر جا گذاشتم

لبخندم را در عکسِ گوشۀ آینه

و پاهای بیست سالگی‌ام را به سطرهای شاعری کشیدم

که می‌خواست به رنگین‌کمان تابی ببندد

برای کودکی

که پیش از نوبتِ تاب خوردنش بزرگ شد


{لیلا کردبچه}

370

بچه گاو : بابا بزرگ یه بار گفتید اگر یکبار بفهمی دیگه نمیتونی نفهمی!

این دقیقا یعنی چی؟!


- یعنی این که اگه یکبار... فقط یکبار مزه یونجه ی تازه رو تجربه کنی

دیگه هیچ وقت نمیتونی از کاهِ مونده ی توی انبار لذت ببری !


{من گوساله ام: بزرگمهر حسین پور}

369

یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم.

دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.

یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟»


گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و

قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و

شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و

خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم،


و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و

ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی.

هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم.

نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم.

در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و

جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست.

عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد ...


{مصطفی مستور}

368

از ماه

لکه ای بر پنجره مانده است

از تمام آب های جهان

قطره ای بر گونه ی تو

و مرزها آنقدر نقاشیِ خدا را خط خطی کردند

که خونِ خشک شده، دیگر

نام یک رنگ است

از فیل ها

گردنبندی بر گردن هایمان

و از نهنگ

شامی مفصل بر میز...

فردا صبح

انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس

پشتِ گنجشک ها پنهان می شوند


از مجموعه شعر «سطرها در تاریکی جا عوض می کنند» / {گروس عبدالملکیان}

367

خوانش کتاب تماما مخصوص عباس معروفی :

(این پست تا اتمام کتاب به روز میشود)


همه اش فک میکنی به موقع برسی ... به کجا برسی عباس ؟! { صفحه ی 6 }


همیشه نصفه نیمه ،همیشه ناتمام ، همیشه جایی ناگهان قطع میشدم ... {صفحه 11}


در آخرین پناهگاه زمین ، در انتهای جایی که روزی وطنم بود ،

دنیا یک کفش بود و من آن را از پا در آورده بودم . { صفحه 22}


وقتی هم از سفر برمی گشت ... چمدانش را لابه لای حرف هاش باز میکرد . {صفحه 11}


بعضی از زخم ها خیلی چیزها را یاد آدم می آورد ... {صفحه 17}


دنبال زخمی تازه میگشت تا دردش را از یاد ببرد ... {صفحه 24}


فکر کردم که تقدیر مثل گلوله همیشه در راه است ، گاهی پنج دقیقه دیر میرسی گاه زود ،

و بعد مسیر زندگی ات عوض میشود ... {صفحه 24}


در هر جنگی باید به چروک پیشانی زن ها نگاه کرد یا به در هم شکستگی پل ها ... {صفحه 84}


بچه ها تا وقتی آبنبات میمکند به جنگ فکر نمیکنند ... {صفحه 87}


دنیا پر از آدمهایی است که همدیگر را گم کرده اند ... {صفحه 94}


میتوانست باشد و یک عکس نباشد در قابی روی طاقچه ... {صفحه 98}


تقدیر همیشه در راه است ، مثل گلوله ای که زندگی به سوی خودش شلیک میکند ؛

آدم بی آنکه بداند حائل میشود . وقتی تقدیر بر سینه اش نشست آرام میگیرد ... {صفحه 100}


در سکوت نگاهم میکرد و من توی دلم براش گریه میکردم اما لبخند می زدم ... {صفحه 111}


من که جز تو کسی را ندارم ، ولی چرا تو را هم ندارم ؟! {صفحه 115}


تنها خش خش صدای پاهامان ثابت میکرد که هنوز زنده ایم ... {صفحه 143}


میرزا عبدالله پنج دقیقه زود رسیده بود سر قرار ، وگر نه حالا روی پاهاش ایستاده بود ... {صفحه 145}


لب تخت نشستم ، تلویزیون را روشن کردم و از این کانال به آن کانال . مزخرف ، مزخرف ، مزخرف !

هیچ کانالی نمیتوانست مرا از یاد کرشن باوئر بیرون بیاورد . هیچ کانالی مرا خوشبخت نمیکرد ... {صفحه 149}


بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند .

چیزهای دیگر هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد . یکیش مثلا تنهایی است ... {صفحه 154}


کاش مریض باشی ولی تنها نباشی ... {صفحه 154}


ما نسل بدبختی هستیم ... دستمان به مقصر اصلی نمیرسد ، از همدیگر انتقام میگیریم . {صفحه 178}


وقتی آدم سر جای خودش نباشد دیگر فرقی ندارد که کجاست ، مهم این است که سر جاش نیست ... {صفحه 199}

آدم ها یا فروشنده اند ، یا نه . کسانی هستند که به هیچ قیمتی سر میز معامله نمی روند .

فقط فروشنده ها قیمتشان کم و زیاد میشود . {صفحه 206}


هر کسی از نظر عاطفی نیروی بیشتری میگذارد بیشتر درد میکشد .

طبیعی است که بیشتر هم جیغ بزند ... {صفحه 207}


از هزار تا آدم یک رفیق سوا کن ، از آن یکی هم بترس ... {صفحه 208}