430
پرسه زدن در اتوبان، حالم را بهتر نکرد، به خانه برگشتم،
مثل کامیونی که بارش آجر است، و بر پشتش، شعری غمگین نوشتهاند ...
{مهتاب یغما}
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 16:50 توسط مسعود واحدی
|
پرسه زدن در اتوبان، حالم را بهتر نکرد، به خانه برگشتم،
مثل کامیونی که بارش آجر است، و بر پشتش، شعری غمگین نوشتهاند ...
{مهتاب یغما}
خالی نباشه پاکت سیگارم...
جوری برو که حس نکنم رفتی
وقتی برو که حال خوشی دارم
بردار و با خودت ببر از اینجا
هر چی که از تو خاطره می سازه
عطرت نمونه تو تن این خونه
وقتی برو که پنجره ها بازه
بی من نپوش ژاکت آبیتو
تو اون لباس خوشگل و مغروری
زیبا نباش این همه...بی انصاف
کمتر بخند وقتی ازم دوری
{مهتاب یغما}