462
فروغ پرسید : " کی ازدواج میکنیم ؟ "گفتم : " اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله ی سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای غشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی . هر دومان یخ میزنیم . بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم . نمیتوانیم ببینیم . فرصت حرف زدن با هم را نداریم . در سیاله ی زندگی دست و پا میزنیم ، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست . عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد "
{عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور }
{عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور }
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 12:39 توسط مسعود واحدی
|