462

فروغ پرسید : " کی ازدواج میکنیم ؟ "

گفتم : " اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله ی سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای غشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی . هر دومان یخ میزنیم . بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم . نمیتوانیم ببینیم . فرصت حرف زدن با هم را نداریم . در سیاله ی زندگی دست و پا میزنیم ، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست . عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد "

{عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور }

461

کاش میتوانستم از خودم بپرم بیرون و بروم داخل عابری که از جلوم گذشت .

کاش میشد همان طور که بلیت میخریدم و

داخل سینما میشدم میتوانستم وارد بلیت فروش سینما بشوم و او را خوب تماشا کنم .

برای لحظه ای از اینکه در خودم گیر کرده بودم دلم به هم خورد ...


{عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور }

460

آدم ها در جاهای شلوغی مثل سینما یا خیابان های پر جمعیت

دائم به هم برخورد میکنند و بعد بی آنکه ذره ای در هم فرو بروند

مثل گوی های بیلیارد از هم دور میشوند .

چرا آدم ها نمیتوانند در یکدیگر فرو بروند ؟

{عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور }