366

 این‌جا از آسمان پاییز می‌بارد

و من،دارم سر می‌روم از باران! 

مگر تو کجای جهان آه کشیده‌ای؟!

                                   ( رضا کاظمی )

365

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

{رهی معیری}

364

یک لحظه قبل از اینکه بری چک کن

خالی نباشه پاکت سیگارم...

جوری برو که حس نکنم رفتی

وقتی برو که حال خوشی دارم

بردار و با خودت ببر از اینجا

هر چی که از تو خاطره می سازه

عطرت نمونه تو تن این خونه

وقتی برو که پنجره ها بازه

بی من نپوش ژاکت آبیتو

تو اون لباس خوشگل و مغروری

زیبا نباش این همه...بی انصاف

کمتر بخند وقتی ازم دوری


{مهتاب یغما}

363

رابطه‌ انسانی عمر مفیدی دارد.

متاسفانه داستان‌های عاشقانه با ریاکاری و احساسات‌ گرایی چنین باوری ایجاد کرده‌اند

که عشق هرگز نمی‌میرد. نه دوست من!

عشق هم می‌ میرد.

یک باره احساس می‌کنی دلت تنگ نمی‌شود. همیشه هم اسمش هرزگی نیست.

گاهی اوقات واقعا همه چیز تمام می‌شود. تمام می‌شود. جوری تمام می‌شود که انگار هرگز نبوده است!


{مجنون لیلی - ابراهیم نبوی }

362

گریه

آخرین چیزی ست که باقی می ماند

و بغض

یکی مانده به آخری ست

و امید

پیش از بغض

می ترکد..

من این مرحله ها را

مثل مسیر خانه تا دانشگاه

مثل مسیر حول حالنا تا یلدا

کوچه به کوچه از برم

این کوچه ها

هر شب

پر از بادکنک هایی ست

که یکی یکی می ترکند

اول امید

بعد بغض

و گریه آخرین چیزی ست که..


[مهدیه لطیفی]


361

همهٔ حیوانات برابرند،

اما بعضی برابرترند.


All animals are equal,

But some animals are more equal than others.


{قلعه حیوانات - جرج اورول}

360

مایکل اسکوفیلد: تولدها چیزای دردناکی نیستن

مگه اینکه صاحب تولد سنش رو احساس بکنه .


{سریال فرار از زندان . فصل یک . قسمت ده}

359

می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز

یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود

 {سید مهدی موسوی}


358

بر درخت زنده، بی برگی چه غم؟

وای بر احوال برگ بی درخت . . .

{شفیعی کدکنی}

357

راست یا دروغ، اسکیموها بیش از صد واژه برای برف دارند. صد احتمالا اغراق است ولی حتما بیشتر از یکی

دارند. اخبار هواشناسی همین تورنتو، که برخلاف باور شما تا قطب خیلی فاصله دارد، در طول زمستان بارش

مدل به مدل برف را نوید می‌دهد. برف آبدار، خشک و باران یخ‌زده و الخ . پس ممکن است قومی که برف جز

لاینفک زندگی‌شان است چندین واژه برایش داشته باشند.

ما ایرانی‌ها هم مثل اسکیموها، باید برای دل‌تنگی همین قدر واژه می‌داشتیم.

*

دل‌بی‌چارتنگ: دلتنگی برای کسی که مرده‌ست و دستمان از دیدنش کوتاه است. شیون نمی‌کنیم ولی

دلتنگی‌ایم. قبول داریم که رسم روزگار چنین است و همزمان باهرنشانه‌ی از او چیزی مثل آب که درچاه گرداب

وارمی رود در دلمان خالی می‌شود. تهی می‌شویم. یک دلتنگی توام با بیچاره‌گی. یک دلتنگی که فقط

می‌شود به آن عادت کرد.


*

دل‌آوار‌تنگ: دلتنگی مهاجران اجباری. دلتنگ شدن برای کشوری که نه فراموشت می‌شود، نه می‌خواهدت.


*

دل‌دادتنگ: دلتنگی برای معشوق ممنوعه. وصالش ممکن نیست. از دلتنگی‌ش نمی‌شود با کسی حرف زد.

کسی نباید بداند دلتنگی. لبخند می‌زنی. ولی ته دلت سوراخ است. شبها زود می‌خوابی تا خوابش را ببینی.

وکم‌کم دلتنگی می‌شود قسمتی از زندگی. هرکاری که می‌کنی دلدادتنگ می‌کنی. حتی نفس کشیدن..


*

دل‌مداراتنگ: دلتنگی برای چشمان معشوقی که زنده‌ست، ولی دیگرنمی‌بینند. خوشحالی که زنده‌ ماند، ولی

دلتنگ هم می‌شوی. از دلتنگی‌ت خجالت می‌کشی. از اینکه تجسم نمی‌کنی که چقدر می‌شد بدتر باشد.

ولی دلت برای چشمهایش تنگ شده است. برای کسی که اولین قرارتان موزه هنرهای معاصر بود و همه

گالری‌های تهران را باهم گشته بودید. دلت تنگ می‌شود برای باهم موزه رفتن. باهم فیلم دیدن.برای کتابی که

با صدای بمش برایت می‌خوند. از خودخواهی خودت حالم بهم می‌خورد. او نمی‌بیند و تو دلت تنگ شده‌ای که از

او بشنوی می‌گوید”چقدر قرمز بهت می‌آد”. دل‌تنگی برای نوعی از رابطه که دیگر نمی‌توانی تجربه‌ش کنی.

شاید برای عودنکردن این دلتنگیست که بعد از او تا می‌توانی دیگر موزه نمی‌روی تا دلت بیشتر تنگ نشود


*

دل‌جورتنگ: دلتنگی برای کسی که ترکت کرده است، از دستش عصبانی هستی، ولی دل احمقت تنگش

است. به همه می‌گویی دیگر برایت مهم نیست. ولی دلت می‌خواست بود. هرروز ترکت می‌کرد. ولی بود.

هرروز می‌مردی و زنده می‌شدی.


*

دلتنگ: دل‌تنگ برای موهای پدرم که نفهمیدم؛ نبودم؛ ندیدم؛ که کی اینهمه یک‌دست ‌سفید شد؟!


{آیدا احدیانی}

آدرس وبلاگ : http://piaderou.com/?p=924

356

آدم

دوشنبه:

موجود جديد گفت اسمش حواست. مشكلی نيست، اعتراضی ندارم. می گفت وقتی می خوام صداش كنم

بايد از اين اسم استفاده كنم. من هم گفتم كه لزومی به اين كار نمی بينم. اما با اين وجود قبول دارم كه اسم

خوبی داره و باعث می شه بهش احترام بيشتری بذارم. می گه نبايد بهش بگم "ان" و بايد براش از ضمير "او"

استفاده كنم. هنوز به اين موضوع شك دارم....


حوا

دوشنبه:

امروز صبح به اميد اينكه توجهش رو جلب كنه، اسمم رو بهش گفتم. اما توجهی نكرد.

واسم عجيبه. اگه اون اسمش رو به من می گفت حتما برام خيلی اهميت داشت

و به گمونم از هر اسم ديگه ای واسم قشنگ تر بود.

خيلی كم حرف می زنه.

شايد چون باهوش نيست و به اين مساله حساسه و می خواد پنهونش كنه.

خيلی حيفه كه اين طوری فكر می كنه، چون باهوش بودن هيچ اهميتی نداره.

ارزش واقعيی تو قلب انسانه! اميدوارم بتونم بهش بفهمونم كه

يه قلب مهربون و عاشق واسه انسان بزرگ ترين ثروته

و بدون اون حتا با داشتن هوش زياد انسان فقيره!

نه! هيچ علاقه ای به اسم من نداره.

سعی كردم نااميديم رو پنهون كنم اما به گمونم موفق نشدم.

رفتم ساحل خزه پوش و پاهامو تو آب فرو كردم.

هميشه وقتی به وجود يك هم صحبت، يه نفر كه نگاش كنم و باهاش حرف

بزنم نياز دارم، می آم اينجا...!


{برگرفته از کتاب "خاطرات آدم و حوا" / مارك تواين / مترجم: حسن عليشيری}


355

گاهی می خندم. گاهی گریه می کنم. گریه اما بیشتر اتفاق می افتد.

به هر حال آدم یکی از لباس هایش را بیشتر دوست دارد ...


{الهام اسلامی }

354


پست های این وبلاگ را در فیس بوک دنبال کنید :

http://www.facebook.com/awtremember

353

روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند .

شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده ی توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس .

یک شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد .

دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا .

سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است .

چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است . بوی عدس پلوی خوشمزه ی حسن آقا را می دهد .

پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است . مثل پدر ، پر از

کار و ورزش و پول و سلامتی . رو به غروب ، سنگین و دلگیر می شود ، پر از دلهره های پراکنده و غصه های

بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...

{خاطره های پراکنده - گلی ترقی}

352

مداد رنگي‌مان شش رنگ بود

و آرزوهامان هزار رنگ

كه رنگ و روي زندگي‌مان پريد

و هر چه به دوربين سيب گفتيم

سرخ نشد ...


" محمد غلامي‌پور "

351

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خوونی...

با بزرگون میشینی ، حرف میزنی...

همه چی میدونی...

شما که کله ت پُره ، معلم مردم گنگی

واسه هر چی که میگن جواب داری ، در نمیمونی

بگو از چیه که من دلم گرفته...

راه میرم دلم گرفته ، می شینم دلم گرفته

گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته ...

{محمد صالح اعلا}

350

این دل‌گرفتگی مداوم

شاید

تاثیر سایه من است

که اینسان

گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده ام..


[قیصر امین‌پور]

349

از سال‌های دور

جز یک نمکدان و چند زخم

چیزی نمانده است

نه صدایی..

نه چمدانی..

من تنها باخودم اردیبهشت را حمل می‌کنم

و بوسه‌ای که میان کاغذها

برایم فرستاده بودی

{سجاد جمالی}

348

دنیای عجیبیست

یک نفر دلش را بگیرد قاه قاه بخندد

به دلقک هایی که از زوری نداری گریه می کنند

یک نفر دلش بگیرد و تمام دست ها را هم از سرش برداری ، سبک نمی شود

تو بمانی و تنهایی ِ ضد گلوله ات که تا جان داری از جنونت مراقبت می کند

دو راهی ها را در قهوه ات بریزی، فالت را بگیرند

تا بفهمند دل ِ چمدانت از کدام مقصد پر است

ناقوس شوی در نوتردام های مملو از کرهای مادرزاد

اکران شوی در میان ِ چشم های خواب آلود

و هیچ کشیشی به داد ِ اعترافت نرسد

تو بمانی و خاک گلدانت در کابوس ِ عوض شدن

به اولین مسافر خانه که رسیدی

کنار ِ شناسنامه ات ،هویتت را هم بگذار

دلقک ها در خواب هایشان بیشتر شبیه خودشان هستند تا بیداری ...

{هومن شریفی}

347

سرما
همه چیز را به هم نزدیک می کند
گاهی حرف های تو از دهان من بیرون می آیند
گاهی دست های من از جیب های تو...

{روزبه سوهانی}