512

شلیک هر گلوله خشمی است

که از تفنگ کم می‌شود

سینه‌ام را آماده کرده‌ام

تا تو مهربان‌تر شوی


{گروس عبدالملکیان}
از مجموعه‌ی «رنگ‌های رفته‌ی دنیا»

458

كاش،

كسي اين مارها را،

عصا كند!

{گروس عبدالملكيان}

368

از ماه

لکه ای بر پنجره مانده است

از تمام آب های جهان

قطره ای بر گونه ی تو

و مرزها آنقدر نقاشیِ خدا را خط خطی کردند

که خونِ خشک شده، دیگر

نام یک رنگ است

از فیل ها

گردنبندی بر گردن هایمان

و از نهنگ

شامی مفصل بر میز...

فردا صبح

انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس

پشتِ گنجشک ها پنهان می شوند


از مجموعه شعر «سطرها در تاریکی جا عوض می کنند» / {گروس عبدالملکیان}

327

فرصتی نمانده است

بیا

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است

اصلا

این فیلم را به عقب برگردان

آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود که می دود در دشتهای دور

آن قدر که عصاها

پیاده به جنگل برگردند

و پرندگان

دوباره

بر

زمین

نه...

به عقب تر برگرد

بگذار خدا

در آینه بنگرد

شاید

تصمیم دیگری گرفت.


{گروس عبدالملکیان}

289

باد که می آید

خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن ،

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت.

{گروس عبدالملکیان}

254

با کیسه ای سیاه و چروکیده

از رخت های کار ،

با دست های کار

موهای کار

ابروهای کار ،

نشسته در میدان .

نشسته

در

میدان

مجسمه ای از سنگ

که از بختِ بد

قلب دارد ...

{گروس عبدالملکیان}

171


باید از درخت ها باشی

که این گونه پاییز را به موهایت آورده ای

و از رودها

که ماهیان آبی و قرمز

در صدایت شنا می کنند



گاهی چنان از غم حرف می زنی

که عروسک هایت زنده می شوند

تا خودکشی کنند

و گاهی که چشم می بندی

تمام جهان

خوابی ست که می بینم



بارها

برف را دیده ام

که بر پنجره می بارد

تا رفتنت را زیباتر کند

و ابر را

که بر بام خانه نشسته است

که تصویر انتظار مرا کامل تر ...



و تنها

مگر برای نشستن بر لبه ی ماه

این پروانه از پیراهن تو برخیزد



فقط پنج دقیقه

از خاکریزها پایین آمدم

با بمب های شیمیایی سرفه نکردم

و راست و چپم را

مثل سه سالگی از یاد بردم



فقط پنج دقیقه

از تاریکی مرخصی گرفتم

تا برایت شعری عاشقانه بنویسم



" گروس عبدالملکیان "

125

و زندگی

آنقدر کوچک شد

تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم

افتادیم

                          {گروس عبدالملکیان}

124

پدرم میگفت:

هیچ کس

صدای پای زهر را نشنیده است

می آید

چروک میشود بر پیشانی

خواب میشود در چشم ها

و با دستمال مهربانش

پاک میکند صورتت را

از لبخند

                                      {گروس عبدالملکیان}