412
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد.
به چیز دیگری فکر کرد.
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد!
{من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا}
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد.
به چیز دیگری فکر کرد.
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد!
شجاعت یعنی انجام کاری که درست است
آن هم با وجود عاجز بودن جسم انسانیمان ...
{The Help Movie}
مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا
قصد من از حيات، تماشاي چشم توست
اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا
چشم حسود كور، سخن با كسي مگو
از من نشان بپرس ولي بينشان بيا
ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن
بي آنكه دلبري كني از اين و آن بيا
قلب مرا هنوز به يغما نبردهاي
اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا
{فاضل نظری}
از طوفان که درآمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهادی. معنی طـــوفــــان همین است!
{کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی}
وقتی که پیش ازین به تو گفته ست می رود
{علی حیات بخش}
برای تو چه بگویم؟!
بگویم زخمام آن قدر عمیق شده
که میتوان در آن درختی کاشت؟!
بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند..
دستت را بر شانهام بگذار و مرگ را متوقف کن!
دارم میروم
دارم نامم را از دهان دنیا خالی میکنمچمدانت را بستهای
و شاعری دیگر کار من نیست
پشت سرت
مثل آپارتمانی فرسوده
در خود فرو میریزم
و کوچه را زشت میکنم.
{رسول یونان }
مثل زمین
که میترسید زیرِ برکۀ کوچکی غرق شود
و آسمان
که میدانست یک شب، پرندهای
تمام بادهایش را به مسیرِ دیگری میبَرد
میترسیدم
و عشق در تمامِ خوابهایم میغلتید
میترسیدم
و ملافهها حالتِ تهوّع داشتند
گاهی
برای ترسیدن دیر میشود
آنقدر که دستهایت را
با تمامِ پنجرهها باز میکنی
و یادت میرود از هر زاویهای پرت شوی
دوباره به آغوش خودت برمیگردی
خودت را به خواب بزن
پیش از آنکه ناچار شوی
برای خودت قصههای تازه ببافی
از اتفاقهایی که هرطور میافتند
باید بشکنی.
{لیلا کردبچه/ صدایم را از پرندههای مرده پس بگیر}
رؤیا ببارد
دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد به خاطر ما
ما که کاری نکرده ایم
{سید علی صالحی }
از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم می پندارد،
از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست...
اگر انسانی بیش ازدیگران بداند، تنها می شود ...
{کارل گوستاو یونگ}
درختی شکست
من باید چه لباسی بپوشم ؟
تمام استنباط ما از درستی و نادرستی ِ چیزها مشروط است.
ماشینی هستیم که از کودکی برنامه ریزی اش می کنند
برای آنکه جهان را آنطور ببیند که بزرگترها خواسته اند.
با اینهمه ، ما معتقدیم که عقل داریم و قادریم خوب را از بد جدا کنیم.
پس من کی باید جهان را آنگونه ببینم که هست ؟ و مگر ما چندبار به دنیا می آییم ؟
دوست داشتن
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر...
{سید علی صالحی}
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوک و مگر
هزار حرف نگفته
هزار راه نرفته
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری!
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری!
بیزارم از این وهم تکراری
این خوابدیدن حین بیداری
نه میکُشی، نه رو به بهبودی
ای خاطراتت خنجری کاری!
ای هرچه بود از من به غارت برد!
تو با مغولها نسبتی داری؟
از آرزوی دیدنت سیرم
از تشنهبودنها به دیداری...
بعد از تو روز خوش ندیدم، تو
آقامحمدخان قاجاری
{مژگان عباسلو}