412

باید یکبار به خاطر همه چیز گریه کرد.آن قدر که اشک ها خشک شوند،

باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد.

به چیز دیگری فکر کرد.

باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد!


{من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا}

411

شجاعت فقط به معنی نترس بودن نیست

شجاعت یعنی انجام کاری که درست است

آن هم با وجود عاجز بودن جسم انسانیمان ...

{The Help Movie}

410

اي رفته كم‌كم از دل و جان، ناگهان بيا

مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا

قصد من از حيات، تماشاي چشم توست

اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا

چشم حسود كور، سخن با كسي مگو

از من نشان بپرس ولي‌ بي‌نشان بيا

ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن

بي‌ آنكه دلبري كني از اين و آن بيا

قلب مرا هنوز به يغما نبرده‌اي

اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا

{فاضل نظری}

409

از طوفان که درآمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهادی. معنی طـــوفــــان همین است!

{کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی}

408

از کـمترين تکان تنَش رنج میکـشی

وقتی که پیش ازین به تو گفته ست می رود

{علی حیات بخش}

407


برای تو چه بگویم؟!

بگویم زخم‌ام آن قدر عمیق شده

که می‌توان در آن درختی کاشت؟!

بگویم غمگین‌م و مرگ کاری نمی‌کند..

دست‌ت را بر شانه‌ام بگذار و مرگ را متوقف کن!

دارم می‌روم

دارم نام‌م را از دهان دنیا خالی می‌کنم


[رضا بروسان]

406

چمدانت را بسته‌ای

و شاعری دیگر کار من نیست

پشت سرت

مثل آپارتمانی فرسوده

در خود فرو می‌ریزم

و کوچه را زشت می‌کنم.

{رسول یونان }

405

می‌ترسیدم عاشقت شده باشم

مثل زمین

که می‌ترسید زیرِ برکۀ کوچکی غرق شود

و آسمان

که می‌دانست یک شب، پرنده‌ای

تمام بادهایش را به مسیرِ دیگری می‌بَرد


می‌ترسیدم

و عشق در تمامِ خواب‌هایم می‌غلتید

می‌ترسیدم

و ملافه‌ها حالتِ تهوّع داشتند


گاهی

برای ترسیدن دیر می‌شود

آنقدر که دست‌هایت را

با تمامِ پنجره‌ها باز می‌کنی

و یادت می‌رود از هر زاویه‌ای پرت شوی

دوباره به آغوش خودت برمی‌گردی


خودت را به خواب بزن

پیش از آنکه ناچار شوی

برای خودت قصه‌های تازه ببافی

از اتفاق‌هایی که هرطور می‌افتند

باید بشکنی.


{لیلا کردبچه/ صدایم را از پرنده‌های مرده پس بگیر}

404

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد

رؤیا ببارد

دختران برقصند

قند باشد

بوسه باشد

خدا بخندد به خاطر ما

ما که کاری نکرده ایم


{سید علی صالحی }

403


تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد،

 از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم می پندارد،

از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست...

اگر انسانی بیش ازدیگران بداند، تنها می شود ...


{کارل گوستاو یونگ}

402


دارم راه می‌افتم، تا چطور با تو حرف بزنم، که چطور به حرف‌هات گوش کنم

برای به تو رسیدن، یک بار برای همیشه باید راه می‌افتادم

برای با تو ماندن اما روزی هزار بار باید راه افتاد

{سیدمحمد مرکبیان}

401

برفی سنگین نشست

درختی زیبا شد

درختی شکست


{شهاب مقربین}

400

لوطی(ناصر ملک مطیعی) : تو زندگی یه حرفایی هست که آدم تو آینه هم نمیتونه به خودش بزنه!

{رقاصه شهر-1349 شاپور قریب}

399

چه کسی داور است ؟ لباس سپید را ایرانی ها برای عروسی می پوشند و هندی ها برای عزا.

من باید چه لباسی بپوشم ؟

تمام استنباط ما از درستی و نادرستی ِ چیزها مشروط است.

ماشینی هستیم که از کودکی برنامه ریزی اش می کنند

برای آنکه جهان را آنطور ببیند که بزرگترها خواسته اند.

با اینهمه ، ما معتقدیم که عقل داریم و قادریم خوب را از بد جدا کنیم.

پس من کی باید جهان را آنگونه ببینم که هست ؟ و مگر ما چندبار به دنیا می آییم ؟


( چاه بابل - رضا قاسمی - صفحه 72 )

398

در اين دنيا برای كفری كردن آدمهای رذلی كه می خواهند همه چيز را از آنچه هست برايت سخت تر كنند،

راهی بهتر از اين نيست كه وانمود كنی از هيچ چيز دلخور نيستی!


{دیوانه از قفس پرید - میلوش فورمن }

397

برای من

دوست داشتن

آخرین دلیل دانایی است

اما هوا همیشه آفتابی نیست

عشق همیشه علامت رستگاری نیست

و من گاهی اوقات مجبورم

به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانی ست

چقدر...

{سید علی صالحی}

396

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا


هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد


هزار کار نکرده

هزار کاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بوک و مگر

هزار حرف نگفته

هزار راه نرفته

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز ...


مگر تو ای همه هرگز

مگر تو ای همه هیچ

مگر تو نقطه ی پایان

بر این هزار خط ناتمام بگذاری!


مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو

سنگ تمام بگذاری!


{قیصر امین پور}

395


بیزارم از این وهم تکراری
این خواب‌دیدن حین بیداری

نه می‌کُشی، نه رو به بهبودی
ای خاطراتت خنجری کاری!

ای هرچه بود از من به غارت برد!
تو با مغول‌ها نسبتی داری؟

از آرزوی دیدنت سیرم
از تشنه‌بودن‌ها به دیداری...

بعد از تو روز خوش ندیدم، تو
آقامحمدخان قاجاری

{مژگان عباسلو}