269

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:

من بی تو پریشـــــان و تو انگـــار نه انگــار...

{رویا باقری}

263

ديگربه يك دنيا نخواهم داد جايت را

من دوست دارم زندگي با دست هايت را

از بي قراري هاي قلب من خبر دارد

بادي كه مي دزدد براي من صدايت را

روي زمين بودي و من در ماه دنبالت

بايد ببخشي شاعر سر به هوايت را

تسخيرتو سخت است آنقدري كه انگاري

در مشت خود جا داده باشم بي نهايت را

زود است حالا روي پاهاي خودم باشم

از دست هاي من نگيري دست هايت را

آه ای عقاب تیزبال ِ پرغرورم! کاش،

برشانه های من بسازی آشیانت را

هركس تورا گم كرد دنبال تو در من گشت

انگار مي بينند در من رد پايت را

بگذار تا دنيا بفهمد مال من هستي

گنجشک ها خانه به خانه ماجرايت را...

وقتي پراست از خاطراتت شعرهاي من

بايد بنوشي با خيال تخت چايت را

{رویا باقری}