ديگربه يك دنيا نخواهم داد جايت رامن دوست دارم زندگي با دست هايت را
از بي قراري هاي قلب من خبر دارد
بادي كه مي دزدد براي من صدايت را
روي زمين بودي و من در ماه دنبالت
بايد ببخشي شاعر سر به هوايت را
تسخيرتو سخت است آنقدري كه انگاري
در مشت خود جا داده باشم بي نهايت را
زود است حالا روي پاهاي خودم باشم
از دست هاي من نگيري دست هايت را
آه ای عقاب تیزبال ِ پرغرورم! کاش،
برشانه های من بسازی آشیانت را
هركس تورا گم كرد دنبال تو در من گشت
انگار مي بينند در من رد پايت را
بگذار تا دنيا بفهمد مال من هستي
گنجشک ها خانه به خانه ماجرايت را...
وقتي پراست از خاطراتت شعرهاي من
بايد بنوشي با خيال تخت چايت را
{رویا باقری}