زیاد دانستن در مورد آدم‌ها باعث می‌شود تحت تسلط آنها دربیایید،

در موردتان مدعی می‌شوند، مجبورید دلایل آنها را برای انجام کارهایشان درک کنید

و همین آدم را ضعیف می‌کند.

#چشم_گربه
#مارگارت_اتوود

571

هرکس حق داره هر طور می‌خواد فکر کنه و توقع داشته باشه که دیگران هم به عقایدش احترام بگذارند.

اما من قبل از اینکه با دیگران زندگی کنم، باید بتونم با خودم زندگی کنم.

وجدان آدم تنها چیزیه که نمی‌تونه تابع نظر اکثریت باشه.

#کشتن_مرغ_مینا
#هارپر_لی

570

معصوم بودن دو احساس متضاد به تو می‌دهد، گاه احساس پوچی و ناتوانی می‌کنی، درست مثل خرگوش تنها در میان یک عالم گرگ

اما گاهی هم احساس می‌کنی با همه ی تفاوت‌ها چقدر خوب که پاک مانده ای و بعد از خودت راضی می‌شوی که به زیبایی جهان افزوده ای.

{آخرین_انار_دنیا
بختیار_علی}

567

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.

یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.

در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.

با خودم شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.

غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!


شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.

من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.

شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.

شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.

شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.

شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.

مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند…

مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر میکرد با برخاستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…

بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:

کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.

کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.

کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.

کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.

آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:

عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.

نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.

بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد…

{مرثیه ای برای یک مگس- محمدرضا شعبانعلی}

566

مي خواهم بر ضد كمپاني تنباكوي براون اند ويليامسون ، توليد كننده ي سيگارهاي پالمال ، اقامه ي دعوي كنم و براي غرامت يك ميليارد چوق درخواست كنم ! از دوازده سالگي كه كشيدن سيگار را شروع كردم ، هرگز سيگاري جز پالمال بدون فيلتر روشن نكردم ، آن هم آتيش به آتيش . و چندين سال است پاكت براون اند ويليامسون درست روي پاكت خود به من قول داده است كه مرا بكشد .
اما من حالا هشتاد و دو سال دارم . واقعا ممنونم ، دروغ گوهاي كثيف .


{مرد بي وطن - كورت ونه گات}

565

صغرا خانوم خوب می دانست بهترین تهدید برای ما بچه‌های تنها رها شده ازده صبح تا ده شب، این است که چادر مشکیش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیندازد سرش و بگوید من رفتم. همین کافی بود که ما به گریه بیفتیم، گوشه چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو. بعد فرق نمی‌کرد کدام یکیمان چادرش را گرفته بود، آن یکی می‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هایش. کفش‌های صغرا خانوم روزی چند بار قايم می‌شد: زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفلش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی است و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت داستان گریه‌دار خوش‌پایان ما بود. فکر می‌کردیم ما نگهش داشته‌ایم. فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده‌اند.
‏بعدها خيلی پیش مي‌آمد که کفش‌های مهمان محبوبمان را قايم کردیم، کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند! آدم‌هایی که یک بار و دوبار مهربان می پرسیدند کفش‌ها کجاست! آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند! آدمهایی ‏که به بابا اصرار می‌کردند که نه،نه، خودش می‌دهد، خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. بعد وقتی کفش‌ها را آرام از پشت در می‌کشیدیم بیرون، کسی مهربان نبود، کسی قربان ما نمی‌رفت، کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد. یک جايی ما این واقعیت را فهمیدیم که صغرا خانوم رفتنی نیست، خودش رفتنی نیست، کفش‌ها هیچ کاره‌اند. از یک روزی به بعد که تاریخش جايی ثبت نشده ومن هم یادم نیست، ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هرکس رفت خداحافظی کردیم. از یک جايی به بعد پیش دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پایش جفت کردیم در را که بستیم بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم، خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتنش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جايی به بعد کبود هم نشدیم. بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، ازتوی آشپزخانه داد زدیم هرچی ظرف هست بیار.
‏ما این‌طور آدم‌هایی شدیم.


#داستان_کوتاه_آی_اول_الفبا
#بهناز_مترجم

« ویژه نامه داستان همشهری آبان ۸۹ »

527


وقتی که حرف می زنیم بیشتر می خواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را .

کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشه های خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمی زند.


{یادداشت های شهر شلوغ - فریدون تنکابنی}

524


همـه چیزهــای از دسـت رفتــــــه یک روز برمی گـــردنـد

اما درسـت وقتــی که یــاد می گیــریم بـــدون آنهـا زندگــــی کنیـم .


{ژوزه ساراماگو - همه نام ها}

521

ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می گوییم . حتی از محضرشان می گریزیم .

در مقابل ، بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف می کنیم

که به ما شباهت دارند و در ضعف ها و حقارت هایمان شریکند .

بنابراین ما نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم یا بهتر شویم

زیرا در این صورت ابتدا باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم .

ما فقط می توانیم که بر حالمان رقت اورند و در راهی که می روند تشویقمان کنند .

خلاصه می خواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه نفسمان هم قدمی بر نداریم .


{سقوط - آلبرکامو}

520


می‌گویند فراموشی دفاعِ طبیعی بدن است در برابر رنج!

------------------------------------------------------------------------


می‌گویند فراموشی دفاعِ طبیعی بدن است در برابر رنج!

می‌گویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریـچه‌ی تنگ متحمل می‌شود، چنان شـدید است

که کـودک ، ترجـیح می‌دهد رنجِ زاده شـدن را برای همــیشه از یاد ببرد ...!


{رضا قاسمی - همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها}

513

فكر مي كنم هنر اصلي ، هنر فاصله ها باشد ...

زياد نزديك به هم مي سوزيم ، زياد دور ، يخ مي زنيم !


{ديوانه وار / کریستین بوبن}

511

اگه کفشت پاتو می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی

و درد رو به پات تحمیل کردی دیگه در مورد آزادی شعار نده !


{آلبر کامو}

504


زندگی کردن بدون تو کاریه که حتی یه بچه ی ۵ ساله ام می تونه انجام بده, اما من نمی تونم!


{خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری}

502

بنجامین باتن ( برد پیت ) : خنده داره که بعضی وقتا آدمایی تو زندگیت بودن

که سخت به خاطر میاریشون ولی بیشترین تاثیرو روت داشتن....

(2008 )The Curious Case of Benjamin Button

501

اگر از تنها شدن بترسی

کارهای زیادی انجام می دهی

که هیچ کدام از وجود تو نشئت نگرفته است


{ریچارد براتیگان}

500


نیل مک کالی ( رابرت دنیرو ) : یه نفر یه روز به من گفت

" به خودت اجازه نده به چیزی اونقدر وابسته بشی که

اگر توی مخمصه افتادی نتونی ظرف 30 ثانیه ازش دل بکنی و ترکش کنی "


{مخمصه }

498


بهای سنگینی دادم تا فهمیدم :

کسی را که قصد ماندن ندارد ، باید راهــــی کرد !

{پرنده‌های مهاجر - سیمین دانشور}

499



بدترین قسمت زندگی انتظار کشیدن است ،

و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی است که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد !

{ریچارد باخ}

495


زن (در حال بوسیدن مرد) : چه کار کنم فراموشش کنی؟

مرد: دقیقا همین کاری که میکنی ...

{با او حرف بزن - پدرو آلمادوار}

491



فرانکی(میشل فایفر) : تو حتی نمی‌شناختیش، ولی داشتی براش گریه می‌کردی!

جانی(آل پاچینو): لازم نیست برای غمگین بودن کسیو بشناسی، بهش می‌گن هم‌دلی...


1991-Frankie & Johnny

492


کریس جانسون: «یه نقاش ایتالیایی هست اسمش کارلوتیه و اون... اهوم... اون زیبایی رو اینطور تعریف کرده: اون میگه زیبایی مجموعهای از اجزاییه که آنچنان باهم هماهنگ هستن که نیازی نیست چیزی دیگهای بهشون اضافه بشه، برداشته بشه و یا جایگزین بشه... و این چیزیه که تو هستی... تو زیبایی...»


490



سه اعدامی در اتاقی شب را به انتظار مرگ نشسته اند

یکی از آن سه، سوسکی را روی میز می بیند و با افسوسی عمیق می گوید: " چه مسخره س این سوسک از ما بیشتر عمر میکنه! "

دوستش با دست، سوسک را له می کند و می گوید: " دیگه نه. "

{راه های افتخار - استنلی کوبریک - 1957 }

489


" اگه اول صبح یه آدم عوضی رو ببینی ، یه آدم عوضی رو دیدی ولی اگه تمام روز به آدم های عوضی بر بخوری ، پس خودت یه آدم عوضی هستی . "

{ریلان گیونز}

484



چه قدر دردناک است این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک " آدم" به " آدم" دیگری پناه برده ایم ...

{برداشتی از کتاب جاده انقلابی
ریچارد یاتس}

483


گذران زندگی این را به من آموخت که آدم ها معمولا چیزهایی را از دست می دهند که از داشتنش مطمئن هستند ...


{تی اس الیوت}

482


لازم است گاهی در زندگی بعضی آدم ها را گم کنید ،
تا خودتان را پیدا کنید !

{روسپی بزرگوار - ژان پل سارتر}

480

دنی آرچر (لئوناردو دی‌کاپریو): گاهی فکر می‌کنم ممکنه خدا ما رو به خاطر کاری که با هم کردیم ببخشه؟ بعد که به دوروبرم نگاه می‌کنم می‌فهمم خدا مدت‌ها پیش اینجا رو ترک کرده...

{الماس خون - 2006}

481


راب استارک (ریچارد مایدن): پدرم بهم گفت صبح‌ها با ترس از خواب بیدار میشه و شب‌ها با ترس می‌خوابه.

حرفش رو باور نکردم.

ازش پرسیدم چطور کسی که ترسیده می‌تونه شجاع باشه؟

گفت این تنها زمانیه که یه مرد می‌تونه شجاع باشه.



{بازی تاج و تخت - فصل ۲ قسمت ۸ - }

479


از آنجا که دیگران نمی توانند از همان دیدگاه خود آدم به مسائل نگاه کنند، نمی فهمند آنچه سرسری می گویند تا چه حدی می تواند آدمی را بیازارد.

{مارسل پروست}

478

گیریم تا آخر عُمر تنها بمانی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی!

تحمل این موضوع، بسیار آسان‌تر از آنست که شب و روز با کسی

سر و کار داشته باشی، که حتی یکی از هزاران حرف تو را نمی‌فهمد!

{جورج اُورول}