497
این خداحافظیهای دوستانه
سفر از قاره ای به قاره ای دیگرمیگفت
رضا که مُرد
مادر از این اتاق به آن اتاق
موهاش سفید شد.{سیدمحمد مرکبیان}
این خداحافظیهای دوستانه
سفر از قاره ای به قاره ای دیگرمیگفت
رضا که مُرد
مادر از این اتاق به آن اتاق
موهاش سفید شد.
زن (در حال بوسیدن مرد) : چه کار کنم فراموشش کنی؟
مرد: دقیقا همین کاری که میکنی ...
جای رسم دایره گاهی مربع می کشند
عقل را پر داده عشقت از سر پرگارها
{سورنا جوکار}
فرانکی(میشل فایفر) : تو حتی نمیشناختیش، ولی داشتی براش گریه میکردی!
جانی(آل پاچینو): لازم نیست برای غمگین بودن کسیو بشناسی، بهش میگن همدلی...
1991-Frankie & Johnny
سه اعدامی در اتاقی شب را به انتظار مرگ نشسته اند
یکی از آن سه، سوسکی را روی میز می بیند و با افسوسی عمیق می گوید: " چه مسخره س این سوسک از ما بیشتر عمر میکنه! "
دوستش با دست، سوسک را له می کند و می گوید: " دیگه نه. "
{راه های افتخار - استنلی کوبریک - 1957 }
Nemo: I'm not afraid to die, I'm afraid I haven't lived enough
امروز هم به رخوت بی بادگی گذشت
آری گذشت! مستی دلدادگی گذشت
در آتش خیال تو با خود قدم زدم
دوران عاشقی به همین سادگی گذشت
می دانم ای فرشته که باور نمی کنی
شب های قصه گویی و شهرزادگی گذشت
روزی ز چشم مردم و روزی به پای تو!!
عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت
شرمنده ی توایم و سرافراز از این که عمر
گر دین نداشتیم به آزادگی گذشت...
{ضد - آزادگی - فاضل نظری}
چه قدر دردناک است این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک " آدم" به " آدم" دیگری پناه برده ایم ...
{برداشتی از کتاب جاده انقلابی
ریچارد یاتس}
گاهي بايد دروغ را راست پنداشت
و گاهي راست را دروغ.
بي فريب خوردن،
زندگي سخت است...!
راب استارک (ریچارد مایدن): پدرم بهم گفت صبحها با ترس از خواب بیدار میشه و شبها با ترس میخوابه.
حرفش رو باور نکردم.
ازش پرسیدم چطور کسی که ترسیده میتونه شجاع باشه؟
گفت این تنها زمانیه که یه مرد میتونه شجاع باشه.
از آنجا که دیگران نمی توانند از همان دیدگاه خود آدم به مسائل نگاه کنند، نمی فهمند آنچه سرسری می گویند تا چه حدی می تواند آدمی را بیازارد.
{مارسل پروست}
تحمل این موضوع، بسیار آسانتر از آنست که شب و روز با کسی
سر و کار داشته باشی، که حتی یکی از هزاران حرف تو را نمیفهمد!
{جورج اُورول}
ميدوني ؟! اين روزها وقتي با يه نفر دست ميدي
بعدش بايد انگشتات رو هم بشماري و ببيني که هر 5 تا رو پس گرفتي یا نه...
سارا (السا فیروزآذر) : احمق , منم یه آدمم مثل تو . پر از عقده .
اما چیزی که تو نمی تونی بفهمی اینه که من سعی می کنم آدم خوبی باشم .
اما تو سعی می کنی جلوی این خوب بودن رو بگیری . گورِ پدر هرکی که به من و تو صدمه زده .
سعی که می تونیم بکینم آدم باشیم !
سرانجام کسی قدم در زندگیتان می گذارد و شما را به این باور میرساند که چرا با دیگران خوشبخت نمی شدید .
{ویلیام فاکنر}
کسی بیاید و بخواهد بدن او را لمس کند. او باید داد بزند.
شاهین می پرسد:
"چرا مامان؟"
"برای اینکه مهم است".بچه ها نگاهم می کنند.
عروسک شادی را از دستش می گیرم و شکمش را فشار می دهم. عروسک گریه می کند. می گویم"مثل این".
باتری را از دلش درمی آورم و دوباره عروسک را فشار می دهم. می گویم:" می بینی؟ اگر صدایت درنیاید حتی بدتر از عروسک بدون باتری هستی، بدون قلب.
آن وقت می شودهر کاری با تو کرد. چون کسی نمی فهمد".
آنتیگونه: تو تاحالا عاشق شدی؟
تیرسیاس: عشق خطرناکه خانوم!آنتیگونه: چرا!؟
تیرسیاس: چون نمی ذاره از چیزای خطرناک بترسی!
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن ...
ولی لزومی نمی بینم که آن را به لجن بکشم یا حق اعتقاد به آن را از دیگران سلب کنم .
فقط میخواستم
در امتداد نسیم
گذشته را به انبوه گیسوانت ببافم
تار به تار
گره بزنم به اسطورههای نارنجی
که هنگام راه رفتن
ستارههای واژگانم
برایت راه شیری بسازند
میخواستم سر هر پیچ
یک شعر بکارم
بزنی به موهات
که وقتی برابر آینه میایستی
هیچ چیزی
جز دستهای من
بر سینهات دل دل نکند
میخواستم تمام راه با تو باشم
نفس بزنم
برایت بجنگم
بخاطرت زخمی شوم
و مغرور پای تو بایستم
بر ستون یادبود شهر.