463


سخنِ من،

نه از دردِ ایشان بود ،

خود از دَردی بود، که ایشانند...!

{شاملو}


462

فروغ پرسید : " کی ازدواج میکنیم ؟ "

گفتم : " اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله ی سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای غشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی . هر دومان یخ میزنیم . بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم . نمیتوانیم ببینیم . فرصت حرف زدن با هم را نداریم . در سیاله ی زندگی دست و پا میزنیم ، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست . عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد "

{عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور }

461

کاش میتوانستم از خودم بپرم بیرون و بروم داخل عابری که از جلوم گذشت .

کاش میشد همان طور که بلیت میخریدم و

داخل سینما میشدم میتوانستم وارد بلیت فروش سینما بشوم و او را خوب تماشا کنم .

برای لحظه ای از اینکه در خودم گیر کرده بودم دلم به هم خورد ...


{عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور }

460

آدم ها در جاهای شلوغی مثل سینما یا خیابان های پر جمعیت

دائم به هم برخورد میکنند و بعد بی آنکه ذره ای در هم فرو بروند

مثل گوی های بیلیارد از هم دور میشوند .

چرا آدم ها نمیتوانند در یکدیگر فرو بروند ؟

{عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور }

459

تمامِ اين سالها هميشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت

تو نشانیِ من بودی و

من نشانیِ تو.

{سید علی صالحی }

458

كاش،

كسي اين مارها را،

عصا كند!

{گروس عبدالملكيان}

457

هیچ اتفاقی، قرار نیست بیـفتد

امّا، آدمی اســت دیگر

همیشه منتـــظر می‌مـاند!

{اورهان وِلی}

456

دیوید (ربات انسان نما ) : فکر ميکني چرا انسان‌ها منو درست کردن ؟

دکتر هالووی : درستت کرديم چون مي تونستيم

دیوید (ربات انسان نما ) : ميتونين تصور کنين چقدر براي شما نااميد کننده ميشه

اگر همين حرف رو از خالق خودتون بشنوين ؟



Prometheus
Ridley Scott

455

تلخ‌ترین و غم‌انگیزترین اشک‌هایی که بر سَر مَزارها ریخته می‌شود،

به خاطرِ حرف‌های نگفته و کارهای انجام نشده است!

{هریت بیچر استو}

454

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی!!!

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی!!

{فاضل نظری}

452

... می خواهید بدانید چرا واکسی شده ام؟ خیلی ساده است.

خواستم کاری بکنم تا به مردم بفهمانم که بیش از آنکه صاحب افکار زیبا باشند، صاحب پا هستند!

بسیاری از این آدمها در این آسمانخراش این را از یاد برده اند.

اگر مثل من روزی صد تا کفش واکس بزنند، شایدذ به یاد بیاورند که پای آدمی روی زمین است و نه در ابرها...!


{برگرفته از کتاب "مردی با کبوتر" / رومن گاری / مترجم: لیلی گلستان}

453


رَه پنــهانیِ میــخانه نداند همه کَس

جز من و زاهد و شیخ و دو سه رُسوای دِگر!

{فرهنگ شيرازي}

451


ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

در جعبه های خاک

یک روز میتوانست

همراه خویشتن

ببرد هر کجا که خواست

{سیدعلی صالحی}



لینک صفحه ی این وبلاگ در فیس بوک