519
لعنت به آن تقاطعي كه ما را به هم رساند
عمريست چراغ زندگيم سبز نميشود !
{مسعود واحدی}
لعنت به آن تقاطعي كه ما را به هم رساند
عمريست چراغ زندگيم سبز نميشود !
{مسعود واحدی}
من به تنهاییِ این پیله قناعت دارم
هرچه کِرم است که پروانه نباید بشود
{مهدی فرجی
منم که میگذری/ انتشارات فصل پنجم}
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانیست
-----------------------------------------------------------------------------------
پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانیست
پشت پرچین من این سو همهاش ویرانیست
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانیست
دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست
ابرها طرحی از اندام تو را میسازند
که چوناین آب و هوای غزلم بارانیست
شعر آنیست که دور لب تو میگردد
شاعری لذت خوبیست که در لب خوانیست
دوستت دارم اگر عشق به آن سختیهاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانیست!
{حسین جنت مکان}
به یک پلک تـــو مـیبخشم تمـــام روز و شبها را
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دلیلِ دلخوشـــیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمیفهمم سببها را
بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد مــیگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقبها را
{نجمه زارع}
ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاط خانه، شب بو جان!
من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان!
اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان!
وقتی تو می آیی در و دیوار می رقصند
انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان
عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان
در چشم هایت شیشه عمر مرا داری
وقتی که می بندیش دیگر مُرده ام...کو جان؟
کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوش دارو جان!
{مهدی فرجی
منم که میگذری/ انتشارات فصل پنجم}
زياد نزديك به هم مي سوزيم ، زياد دور ، يخ مي زنيم !
که از تفنگ کم میشود
سینهام را آماده کردهام
تا تو مهربانتر شوی
فهمید سایهها هم حتی
دوست داشتنیاند
مانندِ سایهی قوز کردهی پدر
که حرکتِ لب هاش
در آن پیدا نبود
جریانِ آرامِ هوا
در مسیرِ ریههاش
به زندگی برگشت
بُریدههایی از سپیده را برداشتتنِ موهاش کرد
هربار که از دست داد
غصهای تازه
به "هاش" هایش اضافه شد
غصهی تازهی دستهاش
چشمهاش
موهاش
خوابهاش ..
کِز کرده گوشهی اتاق
آهِ تازهای کشید
گفتم
ای وای
نفسهاش.