519


لعنت به آن تقاطعي كه ما را به هم رساند

عمريست چراغ زندگيم سبز نميشود !

{مسعود واحدی}

518


من به تنهاییِ این پیله قناعت دارم
هرچه کِرم است که پروانه نباید بشود

{مهدی فرجی
منم که می‌گذری/ انتشارات فصل پنجم}

517


انفرادی شده سلول به سلول تنم

خود من در خود من در خود من زندانی‌ست

-----------------------------------------------------------------------------------

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی‌ست
پشت پرچین من این سو همه‌اش ویرانی‌ست

انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانی‌ست

دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

ابرها طرحی از اندام تو را می‌سازند
که چون‌این آب و هوای غزلم بارانی‌ست

شعر آنی‌ست که دور لب تو می‌گردد
شاعری لذت خوبی‌ست که در لب خوانی‌ست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی‌هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانی‌ست!


{حسین جنت مکان}

516


به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را

{نجمه زارع}

515


ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاط خانه، شب بو جان!

من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان!

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان!

وقتی تو می آیی در و دیوار می رقصند
انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان

در چشم هایت شیشه عمر مرا داری
وقتی که می بندیش دیگر مُرده ام...کو جان؟

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوش دارو جان!


{مهدی فرجی

منم که می‌گذری/ انتشارات فصل پنجم}

514

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد !

آویخته از گردن من شاه‌کلیدی
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی‌ام داد گره در گره اندوه
خوش‌بخت کلافی که سری داشته باشد !

{حسین جنتی}

513

فكر مي كنم هنر اصلي ، هنر فاصله ها باشد ...

زياد نزديك به هم مي سوزيم ، زياد دور ، يخ مي زنيم !


{ديوانه وار / کریستین بوبن}

512

شلیک هر گلوله خشمی است

که از تفنگ کم می‌شود

سینه‌ام را آماده کرده‌ام

تا تو مهربان‌تر شوی


{گروس عبدالملکیان}
از مجموعه‌ی «رنگ‌های رفته‌ی دنیا»

510

هربار که از دست داد

فهمید سایه‌ها هم حتی

دوست داشتنی‌اند

مانندِ سایه‌ی قوز کرده‌ی پدر

که حرکتِ لب هاش

در آن پیدا نبود

جریانِ آرامِ هوا

در مسیرِ ریه‌هاش


هربار که از دست داد

به زندگی برگشت

بُریده‌هایی از سپیده را برداشت

تنِ موهاش کرد


هربار که از دست داد

غصه‌ای تازه

به "هاش" هایش اضافه شد

غصه‌ی تازه‌ی دست‌هاش

چشم‌هاش

موهاش

خواب‌هاش ..


آخرین بار دیدم

کِز کرده گوشه‌ی اتاق

آهِ تازه‌ای کشید

گفتم

ای وای

نفس‌هاش.

"سیدمحمد مرکبیان"

511

اگه کفشت پاتو می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی

و درد رو به پات تحمیل کردی دیگه در مورد آزادی شعار نده !


{آلبر کامو}

509

ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ

ﮐﺎﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻢ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ،

ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ

-ﻫﯿﭻ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﯼ -

ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﺷﻨﺎﻡ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﻡ .

ﻣﻦ

ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﻢ،

ﺍﻣﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ.

{ ﺳﯿﺪ ﻋﻠﯽ ﺻﺎﻟﺤﯽ }