328
یعنی می تواند ما را با خودش ببرد ؟ »
و یک روز آنقدر از کوچه های کودکی دورمان کرد
که گل های پیراهنم
دیگر از جنس شاتوت های باغ همسایه نبودند
و انگشتانت که فقط بلد بودند دوست بدارند
راه افتادند
رفتند برای خانه نان بیاورند
قرارمان این نبود
بزرگ شوم و
اسمت را عوض کنی
بگذاری دائی
بزرگ شوی و
خطوط پشت لبت اینقدر
از خطوط خودکار مشکی من طبیعی تر شود
قرارمان این نبود . . .
اما عقربه های ساعتی که روی مچت کشیده بودم
چرخیدند
چرخیدند
چرخیدند
و دیگر باورمان نشد
تکه چوبی که دخترم رام کرده است
شیهه می کشد .