آدم

دوشنبه:

موجود جديد گفت اسمش حواست. مشكلی نيست، اعتراضی ندارم. می گفت وقتی می خوام صداش كنم

بايد از اين اسم استفاده كنم. من هم گفتم كه لزومی به اين كار نمی بينم. اما با اين وجود قبول دارم كه اسم

خوبی داره و باعث می شه بهش احترام بيشتری بذارم. می گه نبايد بهش بگم "ان" و بايد براش از ضمير "او"

استفاده كنم. هنوز به اين موضوع شك دارم....


حوا

دوشنبه:

امروز صبح به اميد اينكه توجهش رو جلب كنه، اسمم رو بهش گفتم. اما توجهی نكرد.

واسم عجيبه. اگه اون اسمش رو به من می گفت حتما برام خيلی اهميت داشت

و به گمونم از هر اسم ديگه ای واسم قشنگ تر بود.

خيلی كم حرف می زنه.

شايد چون باهوش نيست و به اين مساله حساسه و می خواد پنهونش كنه.

خيلی حيفه كه اين طوری فكر می كنه، چون باهوش بودن هيچ اهميتی نداره.

ارزش واقعيی تو قلب انسانه! اميدوارم بتونم بهش بفهمونم كه

يه قلب مهربون و عاشق واسه انسان بزرگ ترين ثروته

و بدون اون حتا با داشتن هوش زياد انسان فقيره!

نه! هيچ علاقه ای به اسم من نداره.

سعی كردم نااميديم رو پنهون كنم اما به گمونم موفق نشدم.

رفتم ساحل خزه پوش و پاهامو تو آب فرو كردم.

هميشه وقتی به وجود يك هم صحبت، يه نفر كه نگاش كنم و باهاش حرف

بزنم نياز دارم، می آم اينجا...!


{برگرفته از کتاب "خاطرات آدم و حوا" / مارك تواين / مترجم: حسن عليشيری}