هربار که از دست داد

فهمید سایه‌ها هم حتی

دوست داشتنی‌اند

مانندِ سایه‌ی قوز کرده‌ی پدر

که حرکتِ لب هاش

در آن پیدا نبود

جریانِ آرامِ هوا

در مسیرِ ریه‌هاش


هربار که از دست داد

به زندگی برگشت

بُریده‌هایی از سپیده را برداشت

تنِ موهاش کرد


هربار که از دست داد

غصه‌ای تازه

به "هاش" هایش اضافه شد

غصه‌ی تازه‌ی دست‌هاش

چشم‌هاش

موهاش

خواب‌هاش ..


آخرین بار دیدم

کِز کرده گوشه‌ی اتاق

آهِ تازه‌ای کشید

گفتم

ای وای

نفس‌هاش.

"سیدمحمد مرکبیان"