باید از درخت ها باشی

که این گونه پاییز را به موهایت آورده ای

و از رودها

که ماهیان آبی و قرمز

در صدایت شنا می کنند



گاهی چنان از غم حرف می زنی

که عروسک هایت زنده می شوند

تا خودکشی کنند

و گاهی که چشم می بندی

تمام جهان

خوابی ست که می بینم



بارها

برف را دیده ام

که بر پنجره می بارد

تا رفتنت را زیباتر کند

و ابر را

که بر بام خانه نشسته است

که تصویر انتظار مرا کامل تر ...



و تنها

مگر برای نشستن بر لبه ی ماه

این پروانه از پیراهن تو برخیزد



فقط پنج دقیقه

از خاکریزها پایین آمدم

با بمب های شیمیایی سرفه نکردم

و راست و چپم را

مثل سه سالگی از یاد بردم



فقط پنج دقیقه

از تاریکی مرخصی گرفتم

تا برایت شعری عاشقانه بنویسم



" گروس عبدالملکیان "