171
باید از درخت ها باشی
که این گونه پاییز را به موهایت آورده ای
و از رودها
که ماهیان آبی و قرمز
در صدایت شنا می کنند
گاهی چنان از غم حرف می زنی
که عروسک هایت زنده می شوند
تا خودکشی کنند
و گاهی که چشم می بندی
تمام جهان
خوابی ست که می بینم
بارها
برف را دیده ام
که بر پنجره می بارد
تا رفتنت را زیباتر کند
و ابر را
که بر بام خانه نشسته است
که تصویر انتظار مرا کامل تر ...
و تنها
مگر برای نشستن بر لبه ی ماه
این پروانه از پیراهن تو برخیزد
فقط پنج دقیقه
از خاکریزها پایین آمدم
با بمب های شیمیایی سرفه نکردم
و راست و چپم را
مثل سه سالگی از یاد بردم
فقط پنج دقیقه
از تاریکی مرخصی گرفتم
تا برایت شعری عاشقانه بنویسم
" گروس عبدالملکیان "
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:7 توسط مسعود واحدی
|