شب ندارد سرِ خواب،

شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشک

پنجه بر شیشه‌ی در می‌ساید.

من ندارم سرِ یأس،

زیرِ بی‌حوصلگی‌های شب، از دورادور

ضربِ آهسته‌ی پاهای کسی می‌آید.

                        {احمد شاملو}