"لحظه هایی هستند ، که هستیم.... چه تنها،چه در جمع... اما با خودمان نیستیم...انگار روحمان می رود،همان جا که می خواهد... بی صدا،بی هیاهو... همان لحظه هایی که... راننده آژانس می گوید: رسیدین! فروشنده می گوید: باقی پول را نمی خواهی؟ راننده تاکسی می گوید: صدای بوق را نمی شنوی؟! و مادر صدا میکند: حواست کجاست؟ ساعت هایی که...شنیدیم و نفهمیدیم... خواندیم و نفهمیدیم... دیدیم و نفهمیدیم... و تلویزیون خودش خاموش شد، آهنگ بار دهم تکرار شد،هوا روشن شد،تاریک شد ، چای سرد شد، غذا یخ کرد، در یخچال باز ماند... و در خانه را قفل نکردیم و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه و کی گریه هایمان بند آمد و کی عوض شدیم، کی دیگر نترسیدیم... از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم... و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم... و موهای سرمان سفید شد... و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟! 
یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که با خودمان نیستیم...."

"پابلو نرودا"